ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

برای خوشبختیمون پادرمیونی کرده
بابایی می دونی زندگی از کجا شروع میشه.. از اون لحظه که درک کنی هر لحظه ی بعدش ممکنه دیگه وجود نداشته باشه.. و این همونطوریه که من عاشقانه تو رو دوست داشته و دارم...اونجوری که هر لحظه ی با تو بودن برام مثل یه رویا می مونه ... دم دوست داشتن رو غنیمت می دونم.. و برای همینه که اجازه نمی دم به این راحتی از دستم بری... برای همینه که نمی تونم یا نمی خوام که بهت بی محلی کنم.. و برای همینه که وقتی از دستت عصبانی هستم به درون خودم پناه می برم.. تا تو نفهمی ... ناراحت نشی... یا اگه مقصر هم بودی احساس عذاب وجدان نکنی... می دونی عسلی به نظرم عشق یه بازی نیست.. دوست داشتن من هم بازی نیست... مهم نیست که تهش چی میشه.. این لحظه است که برام اهمیت داره .. و زیباترین و بهترین شکلی که هر لحظه رو می تونم بگذرونم در کنار تو بودنه.. حس کردن گرمی دستات.. شاد کردنت..دیدن چشمای مهربونت و غرق شدن میون بازوهاته... و به همین دلیل بود که تمام ناتمام من برای تو بود... و تمام تمام من برای تو خواهد بود... دیگه مهم نیست که تمامت رو به کی می بخشی ... من فرصت هر لحظه ی دوست داشتن در کنارت رو غنیمت می دونم و حاضر نیستم حتی از یه لحظه اش هم بگذرم.. و حتی حاضر نیستم برای داشتنت .. یک بار حتی یک بار هم بهت راست نگم... یا چیزی رو ازت  پنهان کنم... ببین من همینم که هستم.. ساده مثل کف دست... دلم می خواد تو همین من ساده رو دوست داشته باشی... بدور از همه بازیها.. بدور از همه سیاست ها... بدور از همه مردم.. حرف ها و فکراشون... خودت که می دونی ... می دونم خدا هم میدونه.. و هیچوقت تنهامون نمیذاره...
پ.ن- برای داشتن تو چه راه دوری رفتم دلم می خواد بدونی راهو چه جوری رفتم...شب دوباره پیدا شد دل به لرزه افتاد
روی ماه تو آمد لحظه لحظه دریاد
چشم از تو بینایم بی تو مانده بیدار
یا شبم به سر آور یا برس به فریاد...
در لفافه نمی گویم دوستت دارم... فرقی نمی کند که چه فکر می کنی... من به عاشق بودنم عاشقم... گاه فکر می کنم شاید این شیفتگی از تو و حضورت فراتر رفته و به عشق رسیده است... اما بعد تو با تلنگری به یادم می آوری که هنوز هم دلم برایت در سینه می تپد و هنوز هم می توانی باعث شادی ها و غم هایم باشی... گفتن ندارد اگر گفته های گاه و بیگاه شبانه نبود شاید همین کورسوی انرژی نیز از دست می رفت... متاسفم که مدتی است برای تامین انرژی به جای تولید از درون به تو روی آورده ام... شاید دلیلش این وزنه ی سنگینی باشد که به پای خویش بسته ام... و گمان می کنم که می توانم تمام خستگی بیهوده ام را توجیه کنم.. شاید دلیلش تمام غمی است که به اطرافم فرا خوانده ام.. هر روز صبح بیدار می شوم و منتظرم کسی بیاید و دوباره رنگ شادی به این دنیای بیهوده بپاشد... اما بعد می بینم تنها کسی که می تواند شادم کند خودم هستم... مشکل هر دوی ما بی اویی است.. نمی خواستم اعتراف
دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده
می خوام از تو بنویسم کاغذام همه سپیده
سلام عسلی خوشمل خودم... مرسی که گذاشتی دوباره بنویسم.. از موقعی که گفتی باشه و شرایطشم گفتی دارم از شوق و ذوق نوشتن می سوزم.. اما همونطوری که خودت می دونی تلفن خونه همه اش اشغاله و نمی تونم بیام اینجا و بنویسم که دوست دارم هوارتا... آخ که چقدر حرف بود که دلم می خواست برات بنویسم... چقدر عشق بود که می خواستم ثبتش کنم.. اما نمی شد..آخه قول داده بودم.. اما الان می نویسم.. بابایی عزیزتر از جونم... عزیز دلم... یه عالمه قربون صدقه هست که دلم می خواد بنویسم و نمیشه.. اصلا از ذوقم نمی دونم چی بنویسم... عین بچه ای شدم که بعد از مدت ها اون اسباب بازی رو که خیلی دوستش داشته یه مدتی ازش گرفتن و حالا که دوباره بهش دادن .. نمی دونه از ذوقش چطوری باهاش بازی کنه... آقا شیره ی خوب من... می دونم که مهربونی همیشه توی دلت و توی صدات و توی نگاهت خونه داره..
پ.ن- همیشه صبوری و امیدواری نتیجه ی مثبتی میده... خدایا ازت ممنونم که دوباره می تونم بدون خودسانسوری از اون چیزایی که تو قلبم می گذره بنویسم.
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادت...
چشمامو می بندم و به رویای لبخندی دلخوش می کنم که سرشار از زندگی بود و نوید دوستی می داد... چشمامو می بندم و به اخم هایی فکر می کنم که تهش مهربونی موج می زد... چشمامو می بندم اما نمی خوام لحظه هایی رو به یاد بیارم که گره ای از درگیری ذهن روی پیشانی می افتاد... خدایا همیشه شاد باشه... خدایا اجازه نده که از خوبیش سو استفاده بشه... خدایا می خوام بهترین زندگی  رو داشته باشه... می خوام بهترین زندگی رو  داشته باشیم... می خوام همیشه بخنده... خدایا کمکم کن که دلیل خنده هاش باشم... دلیل آسودگی خیالش... دلیل آرامشش...دلیل دوست داشتنش...
با هم پشت ما کوهه نمی ترسیم .. نمی افتیم ... نمی بازیم
این آواز نمی میره تا وقتی که هم آوازیم...
سلام عزیزدلم... وقتی صدات غبار غم رو به همراه داره... وقتی خستگی تو کوله بارت جاخوش کرده... و وقتی که نمی خوای بگی که چی گره بین ابروهات انداخته و چشای مهربونت رو ابری کرده... اونوقته که احساس با هم بودن دوره.. اما وقتی میگی.. حس می کنم که با همیم.. حس می کنم که می تونم کمکت کنم... حس می کنم که هیچ مشکلی نیست که ما دوتا از پسش بر نیایم... پس بیا و برام بگو که چرا هوای دلت ابریه.. چرا صدای مغرورت شادی رو ته خودش نداره... و هزارتا چرای دیگه... وقتی اینطوری می شی دلم می خواد دنیا رو بهم بریزم تا دوباره لبخند زدنت رو ببینم ... اما اگه بهم نگی که باید چیکار کنم ... اگه بهم نگی که چه اتفاقی افتاده و کدومیک از اینهمه اتفاق اینطوری ناراحتت کرده که نمی تونم کمکت کنم....یادته که من و تو نه با هم تعارف داریم .. نه رودربایستی... و نه اینکه چیزی جز راست بهم دیگه میگیم... پس بگو چی شده... بگو چیکار کنم...