ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

از تو جز تو چیزی نمی خوام
از تو که می گویم دهانم طعم به
ا رمی گیرد... بوی خاک باران خورده را مزه مزه می کنم... و دلم می خواد رگ های آبی ات را دنبال کنم .. لمس تنت چیزی ورای لذت را به من می بخشد که هنوز واژه ای برایش پیدا نکرده ام.. تنها می دانم که هرچه هست لذت نیست... گاهی اوقات فکر می کنم اگر دوست داشتن آن چیزی است که دیگران انجامش می دهند و حسش می کنند... پس آنچه من در درونم دارم چیست... این نشیب و فراز را بسیار دوست می دارم... غرق شدن در عسل چشمانت.... تا حالا  مورچه ای که در ظرف عسل غرق شده را دیده ای... به چشمهایت که نگاه می کنم انگار توانایی حرکت از من سلب می شود... کلمات را فراموش می کنم و تو باز غر می زنی که چرا حرفت را نمی زنی... چرا سکوت کرده ای... دوست دارم سرم را روی سینه ات بگذارم و ضربان قلبت را، صدای گام های عشق را بشنوم... من این غرق شدگی.. این خواستن دوباره و دوباره را زندگی می کنم...نگاه کنجکاو دیروزیت هنوز در چشمهایم رنگ عشق دارد... تو بگو این نیست اما من می گویم هست....