ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

من با تو خوشم تو خوشی با دل من

از دست من و تو غصه هام خسته می شن....

اینکه من و تو از در کنار هم بودن ... شاید بعضی اوقات لذت می بریم... شاید نشون دهنده ی این نباشه که برای هم ساخته شدیم... اما نشون میده که یه گوشه هایی از روحمون به هم پیوند خورده... شاید به نظر بیاد که این وابستگی به روح تو تنها از طرف من باشه.. اما مطمئنم که روح تو آن چنان به روحم گره خورده که حتی غرور و عصبانیت هم نمی تونه این گره رو باز کنه... دوست دارم بابایی ..... به اندازه ی تمام بهانه های بی دلیل آدمی... به اندازه ی تمام دوست داشتن های بی بهانه ی عاشقان.. و به همان اندازه که خدا ظرفیت این حس را در درونم نهاده...می دانم که تو نیز مرا بی بهانه دوست می داری چرا که اگر برایش بهانه ای یافته بودی تا بحال اعتراف کرده بودی...