ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

ای درد توام درمان در بستر بیماری
وی یاد تو ام مونس در گوشه ی تنهایی
کنار پنجره ایستادی و بی تفاوت به دنیای پشت سرت خودت رو غرق در منظره کردی... دلم می خواد تمام توجهت مال من باشه واسه همین هی میرم و میام و صدا می کنم وسایل رو با صدای بلند روی میز می ذارم .. صندلی رو جابجا می کنم... اما اصلا انگار نه انگار... این بی تفاوتی و غرق شدگیت... بیشتر بی تابم می کنه .. اما دلم می خواد که تو به سراغم بیای... پس با لجبازی بیشتر فقط سر و صدا می کنم ... و مستقیما به طرفت نمیام... صدات هم نمی کنم.. اما خیره خیره نگاهت می کنم و ... آخ... چشمامو از درد روی هم می ذارم باز که می کنم کنارمی... نگران و کمی عصبانی .. نگاه نگرانت رو که می بینم ... پای شکاف خورده و خونی که رو سرامیک ها ریخته و درد و ... همه چیز فراموش میشه...