ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

واقعا امشب دلم گرفته.......

دلم برای کسی تنگ است که درجنوب ترین جنوب با من بود

در شمال ترین شمال با من رفت 

 کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست 

 کسی ...... 

 دگر کافی است

 نمی دونم آیا میتونم دوباره ببینمش.....................................................

واقعا چرا نمیتونم فراموشش کنم؟؟؟!!!!!!

 

میترسم

میترسم در راه گمشده ای گم شوم

میترسم هوای برگشتن به سرم بزند

میترسم غرق در گفته هایم بیهوده به دنبال جواب سوالی بروم که هیچ پاسخی ندارد

میترسم غریب بمیرم

میترسم برای سوالهایم جوابی نباشد

شاید از جایی که دعوت شده ام رانده شوم

شاید هم جایی نباشد که دعوت شدن را در آن معنا کنند

شما خواهید خندید به من که دیوانه شده ام

هیچ اشکالی ندارد...

همیشه همینطور بوده

اما اگر شما هم مثل من دیوانه شوید من به شما نمی خندم

میدانید چرا؟

کمی بیشتر از تمام ساعتهایی که وقت دارید به این قضیه فکر کنید

اما باز هم فکر نمی کنم حتی بتوانید به رسیدن به من فکر کنید

و باز هم مثل همیشه همان چیزی را که خواستسد درک کردید

هیچ اشکالی ندارد