ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

حتی نمی توانم درونم را در آنها آغاز کنم چه رسد به اینکه به سرانجام برسانم.

خوب است که این صفحه را می شود تا هر کجا که خواست ادامه داد،

صبر کنید.

یکی دیگر از آن جمله ها دارد می آید:

این بار جمله نیست، چیزی است فراتر از آن، فراتر از رویاهای من،

مرا در آغوش بگیر،

ببین که قلبم چگونه در کنارت آرامش می یابد،

چشمانم دیگر نمی گریند،

دستانم دیگر نمی لرزد،

ناتوانی از من دور شده است،

معجزه کرده ای،

می دانی؟

روزی از میان دشت های عالم می گذرم،

با پاهای برهنه،

و بر روی لطافت دوست داشتنت،

برای همیشه اقامت می گزینم،

برای خانه ام جایی را در نظر بگیر،

که هیچ گاه فراموشم نکنی،

حتی اگر نتوانم در آن کلبه زیبای عاشقی حضور یابم،

از همین جا،

همین قدر دور،

سلام. دوستت دارم. می دانم که دوستم داری.