ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

می دانید چه بود؟

(دوستت دارم)

صبر کنید. یکی دیگر هم دارد می آید.

(تو ستاره شبهای منی)

باور کنید من این جملات را در مقابل چشمانم می بینم.

نه من دیوانه نشده ام. هیچ اتفاقی نیفتاده است.

فقط درونم چیزی است.

یک جایی در همین سایت نوشته ام:

کسی درون من است. روزی که آن شعر را نوشتم احساس کردم خلایی عظیم که در زندگی من وجود داشته است،

ناگاه عمیق شد و بعد از یک حس عجیب لبریز گشت.

کسی آنجا بود اما او هم نمی دانست. نمی دانست که من عاشق شده ام.

سرودم: کسی درون من است که از دریچه چشمم به کوچه می نگرد.

اما کسی سروده ام را نشنود. هیچ کس مرا به خاطر چنین احساس نستود.

هیچ کس مرا منع نکرد. اما یکی دلم را ربود.

وای که هنوز کلمات به جریان خود در این حضور سیال ادامه می دهند.

موسیقی هم نمی تواند دردی از من دوا کند.

شعر نمی تواند درونم را آرامش ببخشد.

باید چیزی بگویم از جنسی فراتر از تمام ادبیات،

شما چنین جنسی را می شناسید.

شما چنین رنگ و بویی را سراغ دارید.

وای که بیان همه آنچه درون دلم موج می زند در قالبی مانند کلمات چقدر تهی به نظر می رسد.