ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

دیده به راهشان،

پای به جای پایشان،

می گذرم و می روم قدم به قدم به دنبالشان،

دلم را به دست چه کسانی سپرده ام؟ نمی دانم،

چرا چنین کرده ام، نمی دانم، چرا؟

راستی چرا؟

چرا گاهی دلمان می خواهد همه چیز خودش پیش برود،

چرا گاهی دوست داریم زمان ما را به سمت آنجا که مقصود اوست رهنمون باشد و گاهی

مانند سنگ یا شاید چیزی شبیه سنگ، در مقابل حوادث می ایستیم،

فریاد می زنیم که نمی خواهیم،

عاشقی کدامیک از این دو است؟

از علامت سوال بدم می آید. دوست دارم جملاتم را با نقطه تمام کنم. نمی خواهم کسی فکر کند من نادانم.

این روزها سوال دیگر بهانه ای برای دانستن نیست.

وای که چقدر خسته ام. چقدر دوست دارم همینطور به نوشتن ادامه دهم. همینطور عاشقانه.

باور نمی کنید. باور نمی کنید همه اینها از سر عاشقی است.

وای به شما. اولین سوالی که در ذهنتان می آید اینکه که عاشق چه کسی؟ (لعنت به این علامت سوال)

چه اهمیتی دارد. یا بهتر است بگویم چقدر اهمیت دارد. (به لج هم که شده بعضی جملاتم را با نقطه تمامی می کنم)

می گفتم. چقدر اهمیت دارد که عاشق چه کسی. اصلا مگر عاشقی تعریفی دارد در حد اندازه های من.

نمی دانم. نمی دانم و نمی توانم بپرسم. تنها احساس عاشقی می کنم.

احساس می کنم، نکته ای در درونم، همان که اول گفتم، جملاتی مبهم در وجودم به حرکت درآمده است.

یکی اشان همین الان از مقابل گذشت و چهره اش را دیدم.