طفلکی مداد سپید
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٢  

مدادرنگی ها مشغول بودند،

 به جز مداد سفید،

 هیچ کس به او کار نمی داد،

 همه می گفتند تو به هیچ دردی نمی خوری.


یک شب که مدادرنگی ها،

تو سیاهی کاغذ گم شده بودند

مداد سفید تا صبح کار کرد،

 ماه کشید،

مهتاب کشید

 و آن قدر ستاره کشید

 که کوچک و کوچک تر شد.

صبح توی جعبه مداد رنگی

جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد.