ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧  

من

پسرکی عاشقی را می شناسم

که در آغوشم آرام می گیرد

در تهران زندگی میکند

در دستانم گل می گذارد

و بر تمامیت من بوسه می زند...

چشم هایش که بی تردید و شفاف

نگاهم کرده است ساعت ها

بر جای جای روحم

آواز سر داده اند

ومن

سرشارم از او

خالی شده ام ز خود

ز پوچی

ز تنهایی

سروده است مرا

چه نرم

و چه نازک

و من

دخترکی میشوم

در دستان نوازشگر او

می سراید مرا

می نوازد مرا

می نشاند مرا

در عمیق ترین زوایای ذهنم

آنجا که دیگر

من هستم و او...