ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱  

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا به کمک نیازمندی برود . لباس پوشید و به راه افتاد. در راه مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت ، لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی شد. در راه در همان نقطه دوبارهً زمین خورد و دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت ، بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی شد.در راه با مردی که چراغی در دست داشت برخورد کرد. مرد گفت : من دیدم شما در راه دو بار به زمین خوردید، از این رو چراغی آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بسیار تشکر کرد و هر دو به راهشان ادامه دادند.به نزدیکی محل که رسیدند ، هوا کمی روشن شده بود و تصمیم به جدایی می گیرند که مرد دوم ناگهان باز می گردد و می گوید : (من شیطان هستم.) مرد اول با شنیدن این حرف جا خورد. شیطان در ادامه توضیح داد: من شما را در راه کمک به آن نیازمند دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و بازگشتید، خداوند همه گناهان شما را بخشید و من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، و با علاقه بیشتری بازگشتید و به خاطر آن، خداوند همه گناهان افراد خانواده ات را نیز بخشید.راستش را بخواهید ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم ، خداوند گناهان تمامی افراد دهکده تان را نیز ببخشد. بنا براین، تصمیم گرفتم خود سالم به مقصد برسانمتان