جعبه خالی
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱  

در شهری دور افتاده خانواده فقیری زندگی میکردند. پدر خانواده از اینکه دختر 5 ساله اشان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود.

ناراحت بود چون همان پول به سختی به دست می آمد .

دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و ان را زیره درخت کریسمس گذاشته بود

صبح روز بعد دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت :

بابا این هدیه من است

پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت وان را باز کرد

داخل جعبه خالی بود

پدر با عصبانیت فریاد زد :

مگر نمی دانی وقتی به کسی هدیه میدی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری

اشک از چشمان دخترک سرازیر شود

و با اندوه گفت :

بابا جان من پول نداشتم ولی در عوض

هزاران بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم

چهری پدر از شرمندگی سرخ شد

دختر خردسالش را بغل کرد و او را غرق بوسه کرد.