ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱  

آسمان ابری و دلگرفته است ، دلم نیز مانند آسمان شده.....

 

حال و هوای تنهایی به سراغم آمده و مثل همیشه چشمانم بهانه تو را میگیرند...

 

میخواهم چند خطی از تو بنویسم ، اما قطره های اشکم بر روی

 

صفحه کاغذ ریخته است و قلمم بر روی کاغذ خیس نمی نویسد....

 

دلم خیلی گرفته است ، یک عالمه درد دل دارم ، نمیدانم چگونه دلم را خالی کنم...

 

میخواهم از غصه ها و دلتنگی ها رها شوم اما نمیتوانم....

 

خانه سوت و کور است ، آسمان همچنان مانند من بغض کرده .....

 

همچنان که در گوشه ای از اتاق در این خانه سوت و کور و دلگرفته

 

نشسته ام ، سرم را بر روی زانوهایم گذاشته ام و اشک میریزم.....

 

به یادم آمد آن لحظه که تو در کنارم بودی و سرم را بر روی شانه های

 

مهربان تو میگذاشتم و اشک شوق میریختم ....

 

حالا تو نیستی ، و من تنها با غم هایم مانده ام .....

 

کاش قدر آن لحظاتی که در کنارت بودم را میدانستم ، هیچگاه این

 

چنین لحظه ای که اینگونه به غم بشینم را  تصور نمیکردم....

 

قلبم مثل گذشته تند تند نمیزند ، و مثل گذشته به انتظار شنیدن

 

صدایت لحظه شماری نمیکند! قلب شکسته ام نیز حال و هوای غریبی دارد....

 

شب و روز برایم معنایی ندارد ، شبهایم تیره و تار است و روزهایم نیز مثل شبها!

 

دیگر زندگی برایم زیبا نیست ، تنها تو زیبا بود که رهایم کردی!

 

اگر ابرهای سیاه سرگردان قلب آسمان آبی را فرا گرفته اند

 

درد نبودنت در کنارم همچو ابرهای سیاه آسمان قلب مرا  نیز فرا گرفته است....

 

فکرم از یادت بیرون نمیرود، دلم هوایت کرده است

 

و همچنان از  غم نبودنت اشک میریزم............