باغبان
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱  

 

باغبان

سارا به پیرمرد اشاره می کند و میگوید:

_ میشناسیش؟

به پیرمرد و ابروهای پرپشتش نگاه می کنم و تمام سالهای کودکیم را میبینم.

میگویم:

_ آره،  باغبان خانه قبلیمان.

با خودم فکر میکنم که نمی توانم نشناسمش.

به سارا می گویم:

_ سوارش کنیم و برسانیمش.

با خودم فکر میکنم که چقدر پیر و شکسته شده.

جواب میدهد:

_  شاید ما را نشناسد.

با خودم فکر می کنم شاید یادش نیاد.

می گذریم.

رد میشیم.

به خانه میرسیم.

سارا می گوید :

_ حتما دیگه الان توان باغبانی ندارد.

با خودم فکر میکنم شاید یادش می آمد.

جواب میدهم:

_ باید میرفتیم جلو. فوقش خودمان را معرفی می کردیم.

با خودم فکر می کنم شاید می شناخت.

.

.

.

ساعتها گذشته است.

فقط حسرتش به دلم می ماند.

شاید یادش می آمد...