آخرین شب گرد رفتن دیدمش
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠  

آخرین شب گرد رفتن دیدمش

لحظه های واپسین دیدار بود

اوبه رفتن بدد من در استراب

دیده ام گریان دلم بیمار بود گفتمش از گریه لبریزم مرو

گفت جانان ناگزیزم ناگزیر

گفتم  اورا لحظه ای دیگر بمان

گفت  می خواهم ولی دیر است

در نگاهش خسره ماندم بی امید

 سرنهادم دیده ام بردوش او

بوسه های گزریه آلودم نشست

 بر رخ به لاله های  گوش او

ناگهان آهی کشید  گفت

وای زندگی زیباست گاه گاهی

زشت  گریه رابس کن آتش مزن

ناگزیرم قبول سرنوشت

شعله زد برمن چگونه موج اشک

بی تاقت در آن هنگام ریخت

قطره قطره از سرو مژگان او

از سخن ماندیم او باراز نگاه

گفت می دانم جدایی زوده

با نگاهش بین ما

های های گریه های بدرود بود