نامه ای می نویسم
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩  

 

 

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه

.

 

 

 

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را

.

کاش بودی و می دیدی پریسات تا آخرش رو حرفاش موند. علی پریسات

داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی

میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از

جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟

 

 

 

!

..

 

 


یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو

بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی

گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا

بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه

روزی که بابات فرستادت کشوری دیگه که چشمات تو چشمای من نیفته

ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما

را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش

خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو

نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم

هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم

دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی

غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از

بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون

با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن

ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح

چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام