غنچه بیچاره
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩  

 

غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا امد،خار خندید و به گل گفت سلام و جوابی نشنید.خاررنجید ولی

هیچی نگفت ساعتی چند گذشت گل زیبا شده بود دست بی رحمی امد نزدیک،گل سراسیمه  ز

وحشت افسرد.لیک ان خار در ان دست خلید،وگل از مرگ رهید.صبح فردا که رسید خار با شبنمی از

خواب پرید،گل صمیمانه به او گفت سلام :

اینگونه زندگی می کنم،شاد اما دلسوز،ساده اما زیبا،مصمم اما بی خیال،متواضع اما سر بلندو مهربان

اما جدی،ولی افسوس... ولی افسوس که هیچ کس با این همه حالات کسی دوستم نداره.