... تنها میروم تا تنهایی تنها نماند ...
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩  

 

سلام

...

امروز اومدم تا سرنوشتمو عوض کنم

...

اومدم بگم سهمم از این زندگی جز غم چیزی نیست،

رهرو سیاهی شبم و انگار نوری نیست تا نجاتم بده

...

میخوام ثابت کنم ایستادم تا با تنهای بمیرم،

تو این مدت خیلی کم چیزای زیادی یاد گرفتم ... اما رسم زمونه اینه که همیشه تنها بمونم

...

اومدم بگم که ... میخوام برم

از اینجا ... از این دنیا .... از این زندگی

...

میرم تا یه روزی خودمو پیدا کنم ... هدفمو ... زندگیمو

...

تو مدت کمی که با شما بودم یاد گرفتم که تو این دنیا عشق های پاکی هم هست،

عشق پاک و همیشگی ... امیدوارم خوشبخت بشن و به هم برسن

.

و کسایی مثه خودم که ... باختن

...

میرم تا به همه ثابت کنم در خود میشکنم اما نمیگذرانم تا او بشکند

.

...

شاید برای همیشه و شاید وقتی دیگر ... با شما باشم

...

...

بدرود دوستای عزیزم که تنهام نذاشتین و بدرود،

خونه دلتنگیهایم

 

هر کی میگه دوسم داره ... تو روم داره دروغ میگه

...

بشنو صدای من ای خدااااااا ... میخوام برم از این دنیااااااا

...

...

میدونستی عاشقتم ... میدونستی نمیتونم ... میدونستی اگه بری ... ولی

...

رفتی

...........

رفتی و منو تنها گذاشتی تو بازی زمونه ... تو این دنیای وارونه

...

...

آخه چرا؟

...

هنوزم عاشقتم ... هنوزم چشام برات بارونیه

....

آخه

...

تو نیستی که ببینی من و این دل شکستم

....

تنها نشستم

...

گوشه اتاق و ... عکساتو میبوسم و

...

اشکامو روش میریزم و

...

آروم میگم ... دوست دارم

کجایی؟ کجایی که ببینی دردمو؟

چرا رفتی و تنهام گذاشتی؟

چراااا ... یا شایدم من خیلی کمم

...

میدونم

...

میدونم دوسم نداری

...

نداشتی

...

نخواهی داشت ... پس بزار بگم بهت

...

هنوزم عاشقتم و عاشقت میمونم تا همیشه

...

بعد تو

زندگیم رنگ سیاهی گرفته به رخش

...

بعد تو

توی بازیه زمونه ... همیشه شدم بازنده

...

...

بزار بگم ... بگم که

...

 

 

...تنها میروم تا تنهایی تنها نماند

...