ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧  

 

 

پیش از آنکه قلبت را بدزدند

قلبت کتیبه ای باستانی است از هزاره ای ذور

سنگ نبشته ای که حروفی ناخوانا را بر آن حکاکی کرده اند.

الفبای قومی ناشناخته را شاید. و تو آن کوهی که نمی توانی واژه هایی را بر سینه ات کنده اند بخوانی.

پیش از آنکه قلبت را بدزدند  پیش از آنکه دلت را به سرقت ببرنئ کاری بکن.

آن قلم تراش نازک ایمان را بردار که باید هر شب و روز بروبی و بزدایی و بکاوی.

شاید روزی معنای این حروف را بفهمی

حروفی را که به رمز و به راز بر سینه ات نگاشته اند و قدر زندگی هر کس به قدر رنجی است که در کند و کاو و در کشف این لوح می برد.

زیرا که این لوح همان لوح محفوظ است

همان کتیبه ی مقدسی که خداوند تمام رازهایش را بر آن نوشته است.

 

پرندگان لب دیوار از آمدن کسی سخن می گفتند

کسی که از ماه خواهد آمد

با خودش رویایی شیرین خواهد آورد

تبسم بهار و آرامش جنگل را دارد

.....................................

و ناگهان همه پرندگان از لب دیوار رفتند و نگاهشان سرد شد و خاطره شان بر لب دیوار یخ بست

ماه نیامد

رویاهای شیرین مردند

آرامش جنگل بهم خورد

انسان به گناه آلوده شد

 

 

 

آدم برفی در حیاط بود

سکون برف در وجودش رخنه کرده بود

او عاشق پرواز بود

پسرک هرروز برایش از پرنده طلایی در سرزمینی پر از گلهای زرد و بنفش می گفت

او دوست داشت به آنجا برود

ولی از آسمان برف می بارید و پای رفتن نداشت

یک روز پسرک دیگر آدم برفی را ندید

او با خورشید به سرزمین پرنده طلایی رفته بود . . .

 

 

 

امروز در میان کوچه بادکنکی را دیدم

بادکنک را همه می دیدند

هرکس که او را میدید از خود می پرسید که بادکنک به کجا خواهد رفت

در کدام خانه

به دست چه کسی خواهد افتاد

کودکی که آن را در رویاهای کودکانه اش پرواز دهد

یا پسرکی که برروی آن با خودکار پچ پچه ای بنویسد و آ نرا به آسمان در میان ابرها پرواز دهد

و .....

و بادکنک می رفت و می رفت و از کوچه های زیادی عبور می کرد تا اینکه

به کلاغی رسید که بر بلندترین نقطه شهر لانه ای داشت

کلاغ به بادکنک نوک زد

بادکنک رفت و رویای کودک و پسرک هم با آن رفت.

 

 

 

یک:دوستت دارم نه به خاطرشخصیت تو

بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم

 

دو:هیچکس لیاقت اشکهای تو را نداردو کسی که چنین ارزشی دارد

باعث ریختن اشک های تو نمی شود

 

سه:اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست نداشت به این معنی نیست

که تو را با تمام وجودش دوست ندارد

 

چهار:دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد

ولی قلب تو را لمس کند

 

پنج:بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار

کسی باشی وبدانی که هرگز به او نخواهی رسید

 

شش:هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحت هستی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو باشد

 

هفت:تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی

ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی

 

هشت:هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران

 

نه:شاید خدا خواسته که بسیاری افراد نامناسب را بشناسی

وسپس شخص مناسب را،به این صورت وقتی اورا یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی

 

ده:به چیزی که گذشت غم مخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن

 

یازده:همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به

دیگران اعتماد کنو فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده اعتماد نکنی

 

دوازده:خود را به فردی بهتر تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی

قبل از اینکه شخص دیگری را بشناسی و انتظارداشته باشی او تو رابشناسد

 

سیزده:زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها زمانی اتفاق

می افتد که انتظارش را نداری