امروز می خواستم شعری بنویسم
ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧  

امروز می خواستم یک شعر در مورد عشق بنویسم که این شعر به یادم آمد خودمم نمی دونم که چرا امروز دوست دارم در مورد عشق بنویسم....

 

عشق  یعنی از خود بی خود شدن

به بلور احساس تلنگر زدن

 

آتش از درون زبانه زدن

خزان را بهار دیدن

 

در بس غرور ظاهری قلب را به پاکی آفتاب آراستن

زیبای ها و لطافتها را با احساس در واژها کنجاندن

 

عشق یعنی گوهر را در صدف نهان کردن

عشق یعنی آغازی شیرین وآتش جاودان با هر چه بودی تعلق دارد.

 

عشق یعنی سوختن و ذوب شدن در بوته عشق

عشق یعنی لرزش همه وجود در برابر معشوق

 

یعنی زیبا دیدن،زیباشنیدن،زیبا گفتن

یعنی در حریم نرم و لطیف راه رفتن

 

خوابهای مینائی دیدن

عشق یعنی در آبی آسمان غرق شدن و آبی شدن

 

 

عشق یعنی تازگی ، یعنی بهار...

                                



درمیان شب ها تنها گم شدم 

 در عبور لحظه های  پر   تما شا گم شدم

می نشینم روز وشب درانتظا رهگذر

در نگاه شاید امروزو فردا گم شد

شب ها شهر خلوت من غریب وبی نشان

در خیابان های پر از سوز و سرما گم شدم          

بادهای سخت طوفان چتر  فکرم را شکست

در هجوم باد وباران  همانجا گم شدم

با توام ای دوستای همسایه سا حل نشین

آی دستم را بگیرای موج دریا گم شدم