ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧  

 

مثل تمام شبهای خاموش امشب باز دلم گرفته هنوز تمام چیزها را به یاد دارم هنوز خدایم را دارم

هنوز تمام لالایی های کودکانه در گوشم زمزمه میکند هنوز هم رنج دنیای امروزی را با تمام خوبیها وبدیهای مردمانش به دوش میکشم هنوز هم شب است و تاریک ومن در انتظار نوری روشن وقاصدکی که از تو پیام بدهد ومن این شب در جستجوی فانوسم و مانند روشن دلان دستم را به هر طرف دراز میکنم تا به فانوسی روشن برسم .... اما خبری نیست..من این شب را با تمامی سیاهی اش کنار میزنم تا به فردا برسم ...فردا جمعه است ....روز مولایم..شب را کنار زدم و به طلوع رسیدم با هم دلم گرفت خورشید هم امروز دلش گرفته وخودش را پشت ابر پنهان کرده همه چیز مثل گذشته است اما در این راه قلب من همچون کاکتوسی در صحرایی خشک و سوزان به انتظار نشسته تا از پس این تپه های شنی سوزان دنیایی از روشنایی و نور را به ارمغان آورد

به امیدجمعه ای که دیگر رنگی از انتظار نداشته باشد