ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧  

.....

 

یه اتاقی باشه گرمه گرم...روشنه روشن...توباشی،منم باشم...

 

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید...تو منو بغلم کنی که نترسم...که سردم نشه...که نلرزم ...

 

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار...پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت وبهت تکیه دادم ...

 

با پاهات محکم منو گرفتی...دو تا دستتم دورم حلقه کردی...بهت می‌گم چشماتو می‌بندی؟

 

میگی آره! بعد چشماتو می‌بندی...بهت می‌گم برام قصه می‌گی تو گوشم؟

 

می‌گی آره! بعد شروع می‌کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن...

 

یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی‌شن...می‌دونی؟ می‌خوام رگ بزنم ...

 

رگ خودمو...مچ دست چپمو...یه حرکت سریع...یه ضربه عمیق...بلدی که؟

 

ولی تو که نمی‌دونی می‌خوام رگمو بزنم...تو چشماتو بستی...

 

نمی‌دونی من تیغ رو از جیبم در میارم...نمی‌بینی که سریع می برم...

 

نمی‌بینی خون فواره می‌زنه...رو سنگای سفید...

 

نمی‌بینی که دستم می‌سوزه و لبم رو گاز می‌گیرم که نگم آااخ که چشماتوبازنکنی ومنو نبینی...

 

تو داری قصه می‌گی...دستمو می‌ذارم رو زانوم ... خون میاد از دستم می‌ریزه رو زانوم

 

و از زانوم می‌ریزه رو سنگا... قشنگه مسیر حرکتش!

 

قشنگه رنگ قرمزش...حیف که چشمات بسته است و نمی‌تونی ببینی ...

 

تو بغلم کردی...می‌بینی که سرد شدم...محکمتر بغلم می‌کنی که گرم بشم...

 

می‌بینی نامنظم نفس می‌کشم...تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت!

 

می‌بینی هر چی محکمتر بغلم می‌کنی سردتر میشم ...

 

می‌بینی دیگه نفس نمی‌کشم...چشماتو باز می‌کنی می‌بینی من مردم...می‌دونی؟

 

من می‌ترسیدم خودمو بکشم!از سرد شدن...از تنهایی مردن...از خون دیدن ...

 

وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم ...مردن خوب بود،آرومِ آروم ...گریه نکن دیگه!...

 

من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم دلم می‌گیره‌ها !

 

بعدش تو همون جوری وسط گریه‌هات بخندی ...

 

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می‌شکنه...دلِ روح نازکه...نشکنش خب...؟