ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧  

می دونم که من بی تو می مونم تنها تنها تو رو خدا وقتی میام به من نگو

نیا نیاآخه من کجا برم وقتی دلم گیره دردمو به کی بگم آخه دلم سیره

چرا وقتی هر وقت میام میگه دیره چرا جلوه چشمام می شه واسه دیگه

آگه گناهم اینه که دوست داشتم ساده آره که باید بمیرم این آخره راهه

چرا منو می زاری تنها تنها

درد تنهایی خود را به که گویم

به که گویم که در این جامعه ی خالی از عشق

همه در تاب و خروشند

همه چون سرو به بالا نگرند

و به فغان ازغم هستی

که تواند که مرا یاد کند

و صدای نفسم را ببرد

تا که رسد بر دل یاران

من که خواهم ولی افسوس که نتوانم

از این جا بروم

چون که بر دست و به پایم

بستیدند گلی از گل ریحان

من به سان گلی از باغ گل یاس بودم

که ندانم چگونه به شکوفایی خود شاد شوم

که تواند که مرا شاد کند

و دل غم زده ام را

به سرود غم هستی بسراید

آه