ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧  

 

چه قدر دوست دارم ایندفعه که تنهایی در ِ اتاقم رو زد؛وقتی جوابی نشنید؛منم در رو باز نکردم؛ راهش رو بگیره و بره و دست از سر من بر داره و دیگه بر نگرده تا دیگه فکر نکنم که تنهام؛

چقدر دوست دارم؛ دوسِت داشته باشم؛

چقدر دوست دارم تنهایی دیگه نیاد؛ چقدر دوستدارم تنهایی فکر کنه من یکی مُردم برای همیشه؛ یا اینکه خودش بمیره برای من واسه همیشه؛

چقدر دوست دارم که بگم از تنهایی خسته شدم؛ چقدر دوست دارم به تنهایی که اینقدر دوسش داشتم بگم دیگه دوسِت ندارم؛ چقدر دوست دارم ایندفعه که تنهایی رفته دیگه بر نگرده؛ چه قدر دوست دارم تنهایی بدونه که دیگه دوسِش ندارم؛ نه خودش رو می خوام نه حسش رو.........
چقدر دوست دارم ......
چقدر دوست دارم
بگم دوسِت دارم ای آشنای غریبم

درد تنهایم را با که گویم

آیا کسی ن را یاری میکند گریه

گریه