ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧  

man.JPG” cannot be displayخواب دیدم بر روی شنها راه میروم و بر روی پرده شب تمام روزهای زندگیم را مانند فیلمی می دیدم. همان طور که به گذشته ام نگاه میکردم روز به روز پرده ظاهر شد، یکی مال من یکی از آن خداوند. راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم. در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت. اتفاقا، آن محلها مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود.

 روزهایی با بزرگترین رنجها، ترسها، دردها، و ........ آنگاه از خدا پرسیدم: خداوندا تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود و من پذیرفتم زندگی کنم. خواهش میکنم بگو چرا در آن لحظات درد

آور مرا تنها گذاشتی.
خداوند پاسخ داد: فرزندم، ترا دوست دارم و به تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت نه حتی برای لحظه ای و من چنین نکردم.
هنگامی که در آن روزها، یک رد پا بر روی شن دیدی، من بودم که تو را به دوش کشیده بودم.