ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧  

نمی دونم از کجا شروع کنم  قصه تلخ سادگیم رو نمی دونم چرا اول قصه هه دوسم دارن وصت  قصه که می شه  سر به سر من می زارن  تا بیاد صقه تموم بشه همه تنهام می گزارن  می تونم  مثل همه  دورنگ باشم دل نبازم  می تونم  مثل همه یک عشق بادی بسازم  تا بیان جمعش کنند حباب دل سراب بشه  می تونم بازی کنم با عشق احساس کسی  درست کنم ترس دل واژسی  می تونم دروغ بگم تا خودم رو شیرین کنم می تونم ژشت دل ها قایم  بشم کمین کنم ولی با این همه منم مثل اونا یک دورغ گو میشم  همیشه ورد زبونا میشم یک نفر ژیدا بشه  به من بگه چکار کنم با چه تیری اونی که دوست دارم شکار کنم باید از چی بفهمم که چه کسی دوسم داره  دودونیا اصلا عشق واقعی وجود داره........