امید به زندگی
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ دی ۱۳٩٢  


گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد. مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .

یکی گفت براستی چنین است . من هم مانند اسب تو شده ام . مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم .

می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ای آب از لب جوی برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد . و در کنار اسب می نشست و راز دل می گفت . چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد .

صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخاست . پیرمرد خنده ای کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم .

می گویند : از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند…

ارد بزرگ می گوید : دوستی و مهر ، امید می آفریند و امید داشتن همان زندگی است .

امید به زندگی


ابمان به خدا
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢  


حتما بخون خیلی قشنگه پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید: خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد.


 
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢  

داور قلبم نه سوت دارد

نه کارت قرمز ،

 راحت باش ،

تا دلت میخواهد خطا کن .

 


بدون شرح
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢  

بدون شرح


 
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢  

من ،


بر این باورم که ،


هر بامداد و شامگاه ،


کسی ،


خورشید را حجامت می کند .


از این روست که ،


هیچکس ،
طعم بیداری را ،


چون خورشید نمی چشد .


آنچنان که ،


هیچکس ،همچون مردگان ،


طعم خواب را !

 


مساحت رنج
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢  
.:: مساحت رنج ::.

 

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید


مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
 
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید


خـطـوط منـحنی خـنده را خــراب کـنید

طنیــن نام مـرا موریانه خواهـد خورد


مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
 
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم


مگـر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنیــد
 
در انجماد سکون، پیش از آنکه سنگ شوم


مـــرا بـه هـرم نفســـهای عشـــق آب کنــید
 
مگر سماجت پولادی سکـوت مـرا


درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
 
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت


اگر که متن سـکوت مرا کتاب کنـید

 

 


میخواستم .....
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳٩٢  

 

میخواستم از عشق بنویسم

از حس خوب عاشق شدن

از طعم شیرین دلدادگی

از تپیدن های عاشقانه قلب

از تبسم شیرین مانده بر چهره ی عشاق

ولی نگذاشتند !

گفتند ننویس جرم است

 

مجازات دارد دروغگویی !

محکوم میشوی بیچاره ...

اینجا همه عشاق تحت تعقیب اند

اینجا اگر عاشق شوی مجنون صدایت میکنند

اگر دلت را تقدیم کنی با سو ظن نگاهت میکنند

اگر قلبی به قرمزیه عشق بکشی تیری از میانش میگذرانند

و آنقدر گفتند و شنیدم که حالا به خوبی فهمیده ام

اینجا نباید عاشق شد ... نباید دل سپرد ...

نباید از لیلی و مجنون چیزی نوشت و نباید به دروغ لب گشود !

اینجا باید صادق بود ...

و صداقت یعنی عشق هم مثل شیرین ِ فرهاد فقط یک افسانه

است ...

 


بزرگگترین آرزوی محال
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳٩٢  

 

روزی که کمترین سرود بوسه است


و هر انسان


برای هر انسان


برادریست


روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند


قفل ، افسانه ای است


و قلب


برای زندگی بس است

 

 


شاید
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳٩٢  

شاید...

هیچ وقت هیچ کس ندانست،

شاید شیطان عاشق حوا بود که به آدم سجده نکرد....!!!!

 

 


حال این روزهای من ...
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳٩٢  

گراهام بل عـزیز ... تلفنی که زنگ نمی زند نیاز به اختراع نداشت



حـوصله ات سـر رفته بود "چسب قلب" اختـراع می کردی ...



می چسباندیم روی این ترک های قلب صاحب مرده مـان ...



و غصـه ی زنگ نخـوردن تلفنی که اختـراعش کـرده ای را نمی خـوردیم



سـاده بگـویم...



گــراهــام بــل عـزیـز ....



حــال این روز های مــرا .... تــو هـم مقصـری ! !


مست
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳٩٢  

میگن کسایی که مشروب بخورن ، میرن جهنم!!


جهنمی که آدم هاش مست باشن ،


از دنیایی که آدماش پست باشن، بهتره … !
دست بر دلم مگذار ، می سوزی .....

داغ خیلی چیزها بر دلم مانده !
 

 


سهراب
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳٩٢  

تو کجایی سهراب؟

 

آب را گل کردند...

 

چشمه ها را بستند...

 

و چه با دل کردند...

 

گفته بودی قایقی خواهی ساخت...

 

دور خواهی شد از این خاک غریب...

 

قایقت جا دارد؟؟

 

"من هم از همهمه اهل زمین دلگیرم ."

 

 


شریعتی
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳٩٢  
 
در نهان

به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند

 و در آشکارا

 از آنانی که دوستمان

دارند غافلیم شاید این است دلیل تنهایی ما.

(علی شریعتی)

 


بازی حکم
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳٩٢  

دم از بازی حکم میزنی!

دم از حکم دل میزنی!

پس به زبان قمار برایت میگویم!

قمار زندگی را به کسی باختم که "تک" "دل" را با "خشت" برید!

جریمه اش یک عمر "حسرت" شد!

باخت زیبایی بود!

یاد گرفتم به "دل"،"دل" نبندم!

یاد گرفتم از روی "دل" حکم نکنم!

"دل" را باید "بــُـر" زد،

جایش "سنگ" ریخت که با "خشت"

"تک بـُـری" نکنند!

 

 


رفاقت
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳٩٢  

رفاقت مثل آدم برفی میمونه ،

درست کردنش راحته

 اما نگه داشتنش سخته !