هم سفر
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢  

خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا!
پیش خود می گفتم تویی نیمه گمشده من، اما بعد فهمیدم که هم تو را گم کرده ام هم نیمه ی دیگر خودم
خواستم خزان زندگی ام را بهاری کنی ، بهار نیامد و همیشه زندگی ام رنگ پریشانی داشت
به ظاهر قلبت عاشق بود و مهربان ، اما انگار درونت حال و هوای پشیمانی داشت
خواستم همیشگی باشی ، اما دل کندی از من خسته و تنها!
بدجور شکستی قلبم را ، من که به هوای قلب با وفایت آمده بودم ، بدجور گرفتی حالم را
اگر باشی یا نباشی فرقی ندارد برایم ، حالا که نیستی ، میبینم چقدر فرق دارد بود و نبودت
روزهای با تو بودن گذشت و رفت ، هر چه بینمان بود تمام شد و رفت ، عشقت را به خاک سپردم و قلبت را فراموش ، اما هنوز آتش غم رفتنت در دلم نشده خاموش!
بینمان هر چه بود تمام شد ، آرزوهایی که با تو داشتم همه نقش بر آب شد ، این خاطره های با تو بودن بود که در دلم ماندگار شد
ماندگار شد و دلم را سوزاند ، کاش هیچ یادگاری از تو در دلم نمی ماند
خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا ، من چقدر ساده بودم که قلبم را به تو سپردم بی هوا!
ماندنی نبودی ،تو سهم من نبودی ، رهگذری بودی که سری به قلب ما زدی ،آن راشکستی و رفتی…

 


 
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢  

می بخشم کسانی را که هر چه خواستند

با من

با دلم

با احساسم کردند...

و مرا در دور دست خودم رها کردند

و من امروز به پایان خود نزدیکم...

پروردگارا به من بیاموز

در این فرصت کم حیاتم...

آهی نکشم

برای کسانیکه دلم را شکستند...


روزگار
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢  

روزگار

روزگار دیکته ی "نبودنت" را برایم میخواند ... نمره من باز صفر میشود ...
هنوز "نبودنت" را یاد نگرفتم ام .! چه رسد باینکه فراموشت کنم .داداشم


 

 


 
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢  

خواستی

خواستـﮯ یڪ شبه ترڪم ڪنـﮯ !

.
بـﮯ انصافــــــ
.
.
.
.
.
.
.
ڪدام معتـــاد را اینگونه ترڪ میدهند ؟؟