مواظب
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢  


مواظب
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢  


 
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢  

آدمــها کنــارت هستند . . . تا کـــی؟

تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند!

از پیشــت میروند یک روز . . . کدام روز ؟

وقتی کســی جایت آمد!

دوستــت دارند . . . تا چه موقع ؟

تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند!

میگویــند عاشــقت هســتند برای همیشه ! نه . . . ! فقط تا وقتی که 

نوبت بــــــازی با تو تمام شود. . .

و این است بازی باهــم بودن .


 
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢  

آدمــها کنــارت هستند . . . تا کـــی؟

تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند!

از پیشــت میروند یک روز . . . کدام روز ؟

وقتی کســی جایت آمد!

دوستــت دارند . . . تا چه موقع ؟

تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند!

میگویــند عاشــقت هســتند برای همیشه ! نه . . . ! فقط تا وقتی که 

نوبت بــــــازی با تو تمام شود. . .

و این است بازی باهــم بودن .


ماهی
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢  


ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه ...
تا دهنشو وا می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه .
دست کردم تو آکواریوم درش آوردم .
شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن .
دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو .
اینقده بالا پایین پرید خسته شد و خوابیـــد .
دیدم بهترین موقع است تا خوابه دوباره بندازمش تو آب.
...
الان چند ساعته بیدار نشده یعنی فکرکنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده و خودشو زده به خواب... .

این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنارمونند.
دوستشون داریم و دوستمون دارند

ولی ما رو نمی فهمند و فقط تو دنیای خودشون دارند بهترین رفتار را با ما می کنند...!


دلقک
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢  

 


دل من
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢  

دل من تنها بود و با هیچ کسی کاری نداشت

با همه تنهائیاش هیچ غم و بیماری نداشت

کوچیک و ساده بود اما خوش و خرم می تپید

همه دنیا رو پر از شادی و خوشبختی می دید

تا یه روز یه قلب دیگه اومد و با خنده هاش

دلمو برد با خودش به کلبۀ آرزو هاش

دل من خیال می کرد تنهائیاش تموم شده

با یه قلب مهربون همدل و همزبون شده

اما بیچاره دلم از آخرش خبر نداشت

نمی دونست که زمونه چی سر راهش گذاشت

نمی دونست که یه روز قراره پژمرده بشه

خسته و بی رمق و بی حال و افسرده بشه

نمی دونست که یه روز قرار قربونی بشه

هدف تیر دل یه دشمن خونی بشه


دل من
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢  

دل من تنها بود و با هیچ کسی کاری نداشت

با همه تنهائیاش هیچ غم و بیماری نداشت

کوچیک و ساده بود اما خوش و خرم می تپید

همه دنیا رو پر از شادی و خوشبختی می دید

تا یه روز یه قلب دیگه اومد و با خنده هاش

دلمو برد با خودش به کلبۀ آرزو هاش

دل من خیال می کرد تنهائیاش تموم شده

با یه قلب مهربون همدل و همزبون شده

اما بیچاره دلم از آخرش خبر نداشت

نمی دونست که زمونه چی سر راهش گذاشت

نمی دونست که یه روز قراره پژمرده بشه

خسته و بی رمق و بی حال و افسرده بشه

نمی دونست که یه روز قرار قربونی بشه

هدف تیر دل یه دشمن خونی بشه


غم
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢  

شیر هم که باشی غم تو چشمات معلوم میشه.