جعبه خالی
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱  

در شهری دور افتاده خانواده فقیری زندگی میکردند. پدر خانواده از اینکه دختر 5 ساله اشان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود.

ناراحت بود چون همان پول به سختی به دست می آمد .

دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و ان را زیره درخت کریسمس گذاشته بود

صبح روز بعد دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت :

بابا این هدیه من است

پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت وان را باز کرد

داخل جعبه خالی بود

پدر با عصبانیت فریاد زد :

مگر نمی دانی وقتی به کسی هدیه میدی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری

اشک از چشمان دخترک سرازیر شود

و با اندوه گفت :

بابا جان من پول نداشتم ولی در عوض

هزاران بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم

چهری پدر از شرمندگی سرخ شد

دختر خردسالش را بغل کرد و او را غرق بوسه کرد.


پایان دنیا
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱  

اگر قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه تموم خط های

تلفن و تالارهای گفتگو و ایمیل ها اشغال میشه . پر میشه از کلمه

های (( از اینکه رنجوندمت پشیمونم من رو ببخش یا تو را عاشقانه

می پرستم یا مراقب خودت باش )) اما بین این همه پیام یکی از

همه تکونده تره (( همیشه عاشقت بودم ولی هیچوقت بهت

نگفتم )) پس عشق و محبت را تقدیم آنکه دوستش داریم کنیم

شاید فردایی دگر هرگز نباشد


 
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱  

آسمان ابری و دلگرفته است ، دلم نیز مانند آسمان شده.....

 

حال و هوای تنهایی به سراغم آمده و مثل همیشه چشمانم بهانه تو را میگیرند...

 

میخواهم چند خطی از تو بنویسم ، اما قطره های اشکم بر روی

 

صفحه کاغذ ریخته است و قلمم بر روی کاغذ خیس نمی نویسد....

 

دلم خیلی گرفته است ، یک عالمه درد دل دارم ، نمیدانم چگونه دلم را خالی کنم...

 

میخواهم از غصه ها و دلتنگی ها رها شوم اما نمیتوانم....

 

خانه سوت و کور است ، آسمان همچنان مانند من بغض کرده .....

 

همچنان که در گوشه ای از اتاق در این خانه سوت و کور و دلگرفته

 

نشسته ام ، سرم را بر روی زانوهایم گذاشته ام و اشک میریزم.....

 

به یادم آمد آن لحظه که تو در کنارم بودی و سرم را بر روی شانه های

 

مهربان تو میگذاشتم و اشک شوق میریختم ....

 

حالا تو نیستی ، و من تنها با غم هایم مانده ام .....

 

کاش قدر آن لحظاتی که در کنارت بودم را میدانستم ، هیچگاه این

 

چنین لحظه ای که اینگونه به غم بشینم را  تصور نمیکردم....

 

قلبم مثل گذشته تند تند نمیزند ، و مثل گذشته به انتظار شنیدن

 

صدایت لحظه شماری نمیکند! قلب شکسته ام نیز حال و هوای غریبی دارد....

 

شب و روز برایم معنایی ندارد ، شبهایم تیره و تار است و روزهایم نیز مثل شبها!

 

دیگر زندگی برایم زیبا نیست ، تنها تو زیبا بود که رهایم کردی!

 

اگر ابرهای سیاه سرگردان قلب آسمان آبی را فرا گرفته اند

 

درد نبودنت در کنارم همچو ابرهای سیاه آسمان قلب مرا  نیز فرا گرفته است....

 

فکرم از یادت بیرون نمیرود، دلم هوایت کرده است

 

و همچنان از  غم نبودنت اشک میریزم............

 


می بخشم کسانی را که هرچه خواستند
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱  

می بخشم کسانی را که هر چه خواستند

با من

با دلم

با احساسم کردند...

و مرا در دور دست خودم رها کردند

و من امروز به پایان خود نزدیکم...

پروردگارا به من بیاموز

در این فرصت کم حیاتم...

آهی نکشم

برای کسانیکه دلم را شکستند...