ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱  

خسته ام از تکرار شنیدن

مواظب خودت باش

تو اگر نگران من بودی نمی رفتی

به سادگی میماندی

گاهی فقط

با یک نگاه...

با یک نفس  شاید

مواظبم بودی

پس بگذارو بگذر...

بگذار با درد تنهایی خودم بسوزم

بگذار دیوانه وار زندگی کنم...

اصلا بگذار....!!!      بگذار...!!!   بگذار بمیـــــــــــــــــــــــــــ رمــ  لطفا...

نامردی ها آزارم میدهد .بازیچه شدنها...بازی بچه گانه کردنها...اصلا همه چیـــــــــــز آزارم میدهد...

 


 
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱  

هنوز زمان روی لحظه ای که رفته ای ایستاده

هنوز حجم خالی اتاق  پر از خیال توست

دارم در خودم به دنبال تو می گردم

دارم در خودم

با جریان خونم می چرخم

تمام تنم سوگوار سلولهای مرده ایست

که خاطرات خاکستری تورا

حمل می کنن

من را

میان خودم

دفن کرده اند...

دنیای بی تو 

جهان متروکی ست

که سالهاست در آن

به بیهودگی سر می کنم

شاید یکی از همین روزها

با خیالت

از این دنیا بروم...

من همه راهها را

برای رسیدن به تو رفته ام

هیچ کدام به تو نرسیدن

می خواهم راهی

برای رفتن از این دنیا

پیدا کنم

دیگر از خیرت گذشتم...!

 


مدعیان رفاقت بسیارند
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱  

 

مدعیان رفاقت بسیارند. تا پای آزمایش در میان نباشد هر کسی از راه رسیده و نرسیده مدعی عشق است.

رفاقت را باید با صداقت آزمود و صداقت را می شود از ته نگاههای یک انسان فهمید.

چشمها همه چیز را لو می دهند. حتی عشقی را که در دلت پنهان کرده ای.

دوستی یک معامله نیست و این همان حقیقتی است که از یادها رفته است.

کسانی که از دوستی به سود و زیان آن می اندیشند، سودی از دوستی نخواهند برد.

دوست داشتن از عاشق بودن هم سخت تر است؛ دوستدار تو به سعادت تو می اندیشد حال آنکه

عاشق تو به داشتن تو ...

دوستی بالاتر از عشق است. سعی کن تا کسی را در دوستی نیازموده ای عاشقش نشوی.

ملاک دوستی به رنگ و قد و وزن و ناز و عشوه و ... نیست، معیار دوستی صداقتی است که دوستت

در صندوقچه دلش ذخیره کرده است.

آنچه باز هم از دوستی و عشق بالاتر است، آزادی ست.

این آزادی است که پیش از دوستی ارزش دارد. نباید با دوست داشتن کسی او را از آزاد بودن و آزاد انتخاب کردن محروم کرد.

گاه انسان آنچنان عاشق می شود که به هر وسیله ای که شده است، می خواهد محبوبش را مال خودش کند و این بر خلاف اصل آزادی است.


 
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱  

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا به کمک نیازمندی برود . لباس پوشید و به راه افتاد. در راه مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت ، لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی شد. در راه در همان نقطه دوبارهً زمین خورد و دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت ، بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی شد.در راه با مردی که چراغی در دست داشت برخورد کرد. مرد گفت : من دیدم شما در راه دو بار به زمین خوردید، از این رو چراغی آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بسیار تشکر کرد و هر دو به راهشان ادامه دادند.به نزدیکی محل که رسیدند ، هوا کمی روشن شده بود و تصمیم به جدایی می گیرند که مرد دوم ناگهان باز می گردد و می گوید : (من شیطان هستم.) مرد اول با شنیدن این حرف جا خورد. شیطان در ادامه توضیح داد: من شما را در راه کمک به آن نیازمند دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و بازگشتید، خداوند همه گناهان شما را بخشید و من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، و با علاقه بیشتری بازگشتید و به خاطر آن، خداوند همه گناهان افراد خانواده ات را نیز بخشید.راستش را بخواهید ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم ، خداوند گناهان تمامی افراد دهکده تان را نیز ببخشد. بنا براین، تصمیم گرفتم خود سالم به مقصد برسانمتان