ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱  

از وقتی بم گفتن بزرگ شدی بیچاره شدم.از وقتی 4 ساله بودم بم گفتن بزرگتری،عاقلتری،گذشت کن،ناراحت نشو.خب منم گفتم باشه.گوش دادم.حالا بم میگن مگه میفهمی غم یعنی چی؟
اره.میفهمم.همشم مقصرش شماین.نمیخوام بزرگ شم.بسه.یا سنم و نگه دارید یا بکشینم.اگر نمی تونید خودم میتونم.
خسته شدم.
به همه خوبی میکنم ولی همه جوابه خوبیم و بد میدن.نمیخوام دیگه به کسی لطف کنم ولی نمیشه انگار.دلم راضی نمیشه.حتی دوستام.حتی...
نمیفهمم خدا.تو میفهمی؟خدا خب به منم حالی کن که چرا من با این سنه کمم باید اینجوری بشم.


 
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱  

اینجا و آنجا زندگی

زندگی چیست؟

زندگی شکنجه گاهی برای انسان است

زندگی جایی است برای جدایی

زندگی است که انسان را پر از کینه و نفرت می کند

زندگی است که انسان را از خود خسته می کند

زندگی است که عاشق را مجنون می کند

زندگی است که انسان را دلسرد می کند

از عشق

از خود

و حتی از خود زندگی

زندگی است که ...

زندگی را در یک جمله تفسیر می کنم

"زندگی پرتگاهی است برای مردن


 
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱  

  

۱۰۰۰

بار، ۹۰۰ جمله ی عاشقانه را در ۸۰۰ جای مختلف بین ۷۰۰ نفر به ۶۰۰ زبان

مطرح کردم

 

 

.

 

۵۰۰

 

 

نفر آنها ۴۰۰ جمله را به ۳۰۰ زبان در ۲۰۰ برگ ترجمه کردند. ۱۰۰

 

 

برگ برای تو در

۹۰

 

روز، روزی ۸۰ مرتبه خواندم. ۷۰ جمله ی آن را در روز، روزی ۶۰

مرتبه به صورت

۵۰

 

 

تایی برای خودت تکرار کردی و ۴۰ تای آن را آموختی پس از ۳۰

 

دقیقه

 

۲۰

 

 

بار آن را از تو سوال کردم و تو به ۱۰ سوال من ۹ مرتبه ۸ سوال ۷ جواب

صحیح دادی و در فاصله ی

۶

 

روز، روزی ۵ مرتبه در ۴ ساعت تو را به ۳ مکان از

مکان های عاشقانه دعوت کردم

۲

 

 

ساعت التماس کردم تا ۱ مرتبه گفتی

 

 

 

:

دوستت دارم

 

 

 


 
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱  

به کم نورترین ستاره قانع باشین چرا که پر نورترین ستاره به همه چشمک می زنه

 

خواستم زنده بمانم غم دنیا نگذاشت

خواستم غم نخورم غصه دوران نگذاشت

خواستم دست به هر کار خلافی بزنم

آیه خوف فمن یعمل قرآن نگذاشت

خواستم صاحب زر گردم و سر نیزه و زور

مرگ چنگیز بیاد آمد و میدان نگذاشت

خواستم بهر دونان منت دونان بکشم

پاسخ مور به پیغام سلیمان نگذاشت

خواستم از غم و شادی دو سه جامی بزنم

غم آن خسته دل بی سر و سامان نگذاشت

خواستم کاخ بسازم که کشد سر به فلک

دیدن کوخ نشینان بیابان نگذاشت

خواستم سفره شاهانه بچینم به طرب

یاد آن گرسنه سر به بیابان نگذاشت

خواستم شعر بگویم که بخندند همه

 

ناله بیوه زنان , اشک یتیمان نگذاشت

 

 

شاد باشین وعاشق