ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠  

 

سلام به همه بچه ها من به عشق خودم رسیدم

گفته اسمشو نگم  ولی  حدس بزنید اسم عشق من چی هست

خیلی دوستش دارم


 
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠  

 


 
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠  

 

یک روز آموزگار از دانش‌آموزانى که در کلاس بودند پرسید آیا مى‌توانید راهى غیرتکرارى براى ابراز عشق، بیان کنید؟

 

برخى از دانش‌آموزان گفتند بعضی‌ها عشقشان را با بخشیدن معنا مى‌کنند.
برخى «دادن گل و هدیه» و «حرف‌هاى دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شمارى دیگر هم گفتند که «با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختى» را راه بیان عشق مى‌دانند.
در آن بین، پسرى برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را براى ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهى تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانى که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول براى تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتى به بالاى تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوى زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکارى به همراه نداشت و دیگر راهى براى فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک‌ترین حرکتى نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌هاى مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش‌آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوى اما پرسید: آیا مى‌دانید آن مرد در لحظه‌هاى آخر زندگى‌اش چه فریاد مى‌زد؟
بچه‌ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوى جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودى. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود».
قطره‌هاى بلورین اشک، صورت راوى را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست‌شناسان مى‌دانند ببر فقط به کسى حمله مى‌کند که حرکتى انجام مى‌دهد و یا فرار مى‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بى‌ریاترین‌ راه پدرم براى بیان عشق خود به مادرم و من بود.

این  پیامی بود که به ایمیل من

اومد تو وبلاگم  گذاشتم

که  شما دوستان من هم بخونید

نظرتون رو در باره  این

مورد عشق بگید

لطفا

 


 
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠  

 

زمان های قدیم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود. فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند

.

ذکاوت گفت بیایید بازی کنیم. مثل قایم باشک

 

 

 

!

 

 

 

دیوانگی فریاد زد: آره قبوله من چشم می زارم

 

 

 

!

 

 

 

چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند

 

 

 

.

 

 

 

دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد: یک٬ ... دو٬ ... سه٬

 

 

 

... !

 

 

 

همه به دنبال جایی بودند که قایم بشوند

 

 

 

.

 

 

 

نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد

 

 

 

.

 

 

 

خیانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد

 

 

 

.

 

 

 

اصالت به میان ابر ها رفت

 

 

 

.

 

 

 

هوس به مرکز زمین راه افتاد

 

 

 

.

 

 

 

دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت٬ به اعماق دریا رفت

 

 

 

.

 

 

 

طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت

 

 

 

.

 

 

 

حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق

 

 

 

.

 

 

 

آرام آرام همه قایم شده بودند و

 

دیوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬

 

 

 

...

 

 

 

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود

 

 

 

.

 

 

 

تعجبی هم ندارد. قایم کردن عشق خیلی سخت است

 

 

 

.

 

 

 

دیوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزدیک می شد٬ که عشق رفت وسط یک دسته گل رز آرام نشت

 

 

 

.

 

 

 

دیوانگی فریاد زد: دارم میام. دارم میام

 

 

 

...

 

 

 

همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود

 

 

 

.

 

 

 

بعد هم نظافت را یافت. خلاصه نوبت به دیگران رسید. اما از عشق خبری نبود

 

 

 

.

 

 

 

دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است

 

 

 

.

 

 

 

دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد

 

 

 

.

 

 

 

صدای ناله ای بلند شد

 

 

 

.

 

 

 

عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد٬ دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت

 

 

 

.

 

 

 

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود

 

 

 

.

 

 

 

دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت

 

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

 

عشق جواب داد: مهم نیست دوست من٬ تو دیگه نمیتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یار من باش

 

 

 

.

 

 

 

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم

 

 

 

.

 

 

 

و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند

 

 

 

...

 

 

 

نظرت چیه؟