دلم برات تنگ شده ای عزیز رفته ( مادر بزرگ مهربونم )
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠  

 

عجب رسمیه رسم زمونه

 

قصه ی برگ و باد خزونه

 

میرن آدما ازونا فقط

 

خاطرهاشون بجا می مونه

 

کجاست اون کوچه

 

چی شد اون خونه

 

آدماش کجان

 

خدا می دونه

 

بوته ی یاس باباجون هنوز

 

گوشه ی باغچه توی گلدونه

 

عطرش پیچیده تا هفت تا خونه

 

خودش کجاهاست

 

خدا می دونه

 

تسبیح و مهر بی بی جون هنوز

 

گوشه ی تاقچه توی ایوونه

 

خودش کجاهاست

 

خدا می دونه

 

پرسید زیر لب یکی با حسرت

 

از ما آدم ها چی یادگاری می خواد بمونه

 

خدا می دونه خدا می دونه خدا می دونه...

 

 

خداحافظ یادگار قدیم

 

خداحافظ اسوه ی مهربانی و دلسوزی

 

خداحافظ سنگ صبور

 

خداحافظ شیرین سخن

 

خداحافظ مادر بزرگ...روحت شاد

 

دلم برات تنگ میشه

 


 
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠  


 
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠  

 

غریب

 

مادربزرگ


گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم ناراحت