ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠  

روزگار غریبی است

دهانت را می بویند

 

:

مبادا که گفته باشی دوستت می دارم

دلت را می بویند

روزگار غریبی است نازنین

،

وعشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

.

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن،

روزگار غریبی است نازنین

آن که بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

.

آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

روزگار غریبی است نازنین

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

وترانه را بر دهان

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی است نازنین

ابلیس پیروز مست

سور عزای مارا بر سفره نشسته است

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

.


 
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠  

ریاست محترم کل جهان سلام علیکم

اینجانب علی بنده ستم دیده ات به موجب تمام مصیبت هایی که سرم آمده شکایت دارم

 

ریاست محترم زمین و زمان

، از شما خواستارم به مشکل این بنده ی خاطی رسیدگی کنید . اینجانب همان طور که خود مستحضر هستید جوانی هستم بشاش ، مهربان ، ساده دل ، راستگو ، بامعرفت ، باگذشت ، مستعد و مسئول و گاهی گنهکاره رو سیاه ؛ با این حال هیچ یک از رئیسان زیر دستت مرا تحویل نمی گیرند

.

ریاست محترم زمان و مکان

، از دست این ملت خدانشناس به شما اعتراض می کنم . از دست این دل های پرغبار به شما شکایت می برم

.

ریاست محترم شنونده و آگاه

، از شما خواهشمندم به درد این معترض خسته رسیدگی کنید

ریاست محترم حکیم و دانا

، شما خود با گوشه چشمی گره از کلاف بسته ما باز کن

.

ریاست محترم کوه ها و دریاها

، همانگونه که کوه ها را استوار قرار دادی ، مرا نیز در مقابل مشکلاتم ایستاده نگهدار و دلم را چون دریا ، بزرگ و بخشنده کن تا ببخشم تمام کسانی را که تو خلقشان کردی برای دل شکستنم که براستی از هر خلقتی هدفی داشتی

.

ریاست محترم دشت و دره ها

، روحم را چو دشت سبز و آباد گردان تا این خزان دلزدگی و پائیزی دست از روح خسته ام بکشد که من معترفم بارها بواسطه ی این دل دیوانه که خود ارزانیم کردی ، در دره های آزمایشت فرو افتادم اما باز تو بودی که دستم را گرفتی

!

رئیس جان ، ای نوربخش تاریکی ها دستم را رها نکن

 ریاست محترمی که میز نداری و زیر میزی نمیگیری تو را به عدالت و انصافت ؛ تو را به صداقت و قاطعیتت درمورد من احقاق حق کن

 

ریاست محترم مهربانی ها و بخشودنی ها

، لوح دلم را از سیاهی پاک گردان و مرا به سوی خودت بخوان

!

رئیس جان ، مرا در جوار خودت برای خدمت در راه رضای خودت استخدام کن باور کن تنها رئیسی که برایش چاپلوسی می کنم و نازش را با جان می خرم شما هستی

 

!

ریاست محترم حافظ و نگهدار

، خودم را بیمه تو میکنم و با بندگی ام حق بیمه ات را می پردازم میدانم اگر قسط بیمه ام را به موقع نپردازم شما سوبسیدش را نمیخواهی دمت گرم رئیس خیلی آقایی! خودت مرا از لغزش و گناه نگهدار مرسی

.

ریاست محترم لبخندها و عطوفت ها

، چشمانم را با لبخند رضایتت به اشک شوق بخیسان و دل شکسته ام را با مهر و عطوفتت شاد بگردان

.

ریاست محترم ستم دیدگان و مظلومان

، خودت داد ما را از این نامردمان بستان و مکر مکاران را به خودشان برگردان

الهی نوشت 

خدایا عاشقتم هرچه زودتر منو پیش خودت ببر خیلی دوستت دارم به کی قسم بخورم باورکنی ؟ مُردم از فراقت رفیق جونم قربونت برم مگه از رگ گردنم نزدیک تر نیستی ؟ تو رو به خودت قسم یه معجزه کن فدات شم مگه نمیگن خدا گل چینه؟ خوب ها رو زودتر میبره؟ من نمیگم خوبه خوبم ، گل نیستم اما فکر کنم کاکتوس دیگه باشم. جدیدا با حرفام که حق و رک و راستن همه رو زخمی می کنم خوب بیا این کاکتوسو از رو زمین بردار که دیگه کسی زخمی نشه چون نمیتونم خودمو به خریت و نفهمی بزنم پس زود بیا .منتظرتم بوس بای


 
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠  

قتی برای از تو گفتن

واژه ها کم می آورند،

وقتی دیگر گنگ و گیج و مبهوت

پی توصیفی از توام،

زیبا . . . کوتاه . . . عاشقانه :

دوست دارمت

 

دوستت دارم!

 

 

می توان پر کرد...

فاصله هایی بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــند را...

با یک پیام ساده و کوتاه...

کافیست بنویسی :

"دوستت دارم..."

دلتنگم...نه برای کسی... از بی کسی ...!!!
خسته ام... نه از تکاپو... از در به دری...!!!
نه دوستی ... نه یادی ... نه خاطره ی شیرینی...!!!
تنهایم...
تنهاتر از آن سنگ کنار جاده...!!!
اما مشتاقم!!!
مشتاق دیدار آن کس که صادقانه یادم کند...!!!