ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧  

 

مثل تمام شبهای خاموش امشب باز دلم گرفته هنوز تمام چیزها را به یاد دارم هنوز خدایم را دارم

هنوز تمام لالایی های کودکانه در گوشم زمزمه میکند هنوز هم رنج دنیای امروزی را با تمام خوبیها وبدیهای مردمانش به دوش میکشم هنوز هم شب است و تاریک ومن در انتظار نوری روشن وقاصدکی که از تو پیام بدهد ومن این شب در جستجوی فانوسم و مانند روشن دلان دستم را به هر طرف دراز میکنم تا به فانوسی روشن برسم .... اما خبری نیست..من این شب را با تمامی سیاهی اش کنار میزنم تا به فردا برسم ...فردا جمعه است ....روز مولایم..شب را کنار زدم و به طلوع رسیدم با هم دلم گرفت خورشید هم امروز دلش گرفته وخودش را پشت ابر پنهان کرده همه چیز مثل گذشته است اما در این راه قلب من همچون کاکتوسی در صحرایی خشک و سوزان به انتظار نشسته تا از پس این تپه های شنی سوزان دنیایی از روشنایی و نور را به ارمغان آورد

به امیدجمعه ای که دیگر رنگی از انتظار نداشته باشد


 
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧  

 

نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق

 

 

@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@

 

 

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه ،  تموم خونه دیدار این خونه

 

 

فقط خوابه ، تو که رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره از درو دیوارش غم

 

 

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت

 

 

نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

 

 

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و  گنجشک  کلاغای

 

 

سیاه پوشن ، چراغ خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی ،   دیگه  ساعت رو

 

 

طاقچه شده کارش فراموشی  ، شده کارش فراموشی  ،  دیگه  بارون نمی

 

 

باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو که نیستی  توی  این خونه ،  دیگه  آشفته

 

 

بازاریست  ،  تموم  گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از

 

 

رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

 

 

گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم

 

 

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

 

 

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

 

 

گفتم که تو می دونی،سرخاک

 

 

تو می میرم ، ولی

 

 

تا لحظه مردن

 

 

نمی گیرم

 

 

دل از

 

 

تو

 

 

 

انتظار واژه ی غریبی است ...

 

 

واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست

 

 

که با آن خو گرفته ام.

 

 

که چه سخت است انتظار ..

 

 

هرصبح طلوعی دیگراست برانتظارهای فرداهای من!

 

 

خواهم ماند تنها در انتظار تو

 

 

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟

 

 

شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا

 

 

می دانم روزی خواهی آمد، می دانم

 

 

گریان نمی مانم، خندانم!

 

 

برای ورودت ای عشق

 

 

وقتی که به یادت می افتم،

 

 

به یاد خاطراتت...نامه هایت را مرور می کنم،

 

 

یک بار...نه...بلکه صد بار

 

 

وجودم را سراسر عشق فرا می گی


 
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧  

.....

 

یه اتاقی باشه گرمه گرم...روشنه روشن...توباشی،منم باشم...

 

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید...تو منو بغلم کنی که نترسم...که سردم نشه...که نلرزم ...

 

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار...پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت وبهت تکیه دادم ...

 

با پاهات محکم منو گرفتی...دو تا دستتم دورم حلقه کردی...بهت می‌گم چشماتو می‌بندی؟

 

میگی آره! بعد چشماتو می‌بندی...بهت می‌گم برام قصه می‌گی تو گوشم؟

 

می‌گی آره! بعد شروع می‌کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن...

 

یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی‌شن...می‌دونی؟ می‌خوام رگ بزنم ...

 

رگ خودمو...مچ دست چپمو...یه حرکت سریع...یه ضربه عمیق...بلدی که؟

 

ولی تو که نمی‌دونی می‌خوام رگمو بزنم...تو چشماتو بستی...

 

نمی‌دونی من تیغ رو از جیبم در میارم...نمی‌بینی که سریع می برم...

 

نمی‌بینی خون فواره می‌زنه...رو سنگای سفید...

 

نمی‌بینی که دستم می‌سوزه و لبم رو گاز می‌گیرم که نگم آااخ که چشماتوبازنکنی ومنو نبینی...

 

تو داری قصه می‌گی...دستمو می‌ذارم رو زانوم ... خون میاد از دستم می‌ریزه رو زانوم

 

و از زانوم می‌ریزه رو سنگا... قشنگه مسیر حرکتش!

 

قشنگه رنگ قرمزش...حیف که چشمات بسته است و نمی‌تونی ببینی ...

 

تو بغلم کردی...می‌بینی که سرد شدم...محکمتر بغلم می‌کنی که گرم بشم...

 

می‌بینی نامنظم نفس می‌کشم...تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت!

 

می‌بینی هر چی محکمتر بغلم می‌کنی سردتر میشم ...

 

می‌بینی دیگه نفس نمی‌کشم...چشماتو باز می‌کنی می‌بینی من مردم...می‌دونی؟

 

من می‌ترسیدم خودمو بکشم!از سرد شدن...از تنهایی مردن...از خون دیدن ...

 

وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم ...مردن خوب بود،آرومِ آروم ...گریه نکن دیگه!...

 

من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم دلم می‌گیره‌ها !

 

بعدش تو همون جوری وسط گریه‌هات بخندی ...

 

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می‌شکنه...دلِ روح نازکه...نشکنش خب...؟