ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧  

یکی داشت و یکی نداشت

اونی که داشت تو بودی و اونی که تورو نداشت من

یکی خواست یکی نخواست

اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن رو نخواست من

یکی آورد ویکی میاورد

اونی که آورد تو بودی واونی که به جز تو به هیچکسی ایمان نیاورد من

یکی موندیکی نموند

اونی که موند تو بودی وانیکه بدون تونمی تونست بمونه من

یکی رفت و یکی نرفت

اونی که رفت تو بودی و اونیکه به خاطر تو تو قلب هیچکسی نرفت من


 
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧  


زمونه
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  

زمونه از من پرسید که گریه

        چه کسی رابیشتر دوست داری   گریه

                             من نکفتم که تو رو دوست دارم گریه

                                       چون رسم زمونه این است که گریه

                                       هرکسی رو دوست داشته باشی گریه

                                                 ازت می گیرن  گریه


 
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  

امشب می خواستم نامت را در کتاب سکوت می آویزم 

یادت را از پنچره ذهنم بر کنم

                         گوش را ار شوق فریاد

                                 آه که امشب چه تنها می گریم


 
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  

آرزو دارم   که مرگت را ببینم بر فراز دسته  های گل  بچینم  

آرزودارم ببینم بر گناهی مرده ای در دوزخی و رو سیاهی

جال که عاشق زار تو باشم

آرزو دارم  عزادار تو باشم

بهتر از هر عاشقی  نازت  کشیدم

 در عوض  نامردی ها از تو دیدم   هر کجایی راه خوشبختی نیابی

راحی بی دغدغه هرگز  نخوابی

هر کجایی آب خوش هرگز  ننوشی  یا لباس

عافیت هرگز نپوشی 

آرزویی جوز این ندارم ؟


 
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

برای خوشبختیمون پادرمیونی کرده
بابایی می دونی زندگی از کجا شروع میشه.. از اون لحظه که درک کنی هر لحظه ی بعدش ممکنه دیگه وجود نداشته باشه.. و این همونطوریه که من عاشقانه تو رو دوست داشته و دارم...اونجوری که هر لحظه ی با تو بودن برام مثل یه رویا می مونه ... دم دوست داشتن رو غنیمت می دونم.. و برای همینه که اجازه نمی دم به این راحتی از دستم بری... برای همینه که نمی تونم یا نمی خوام که بهت بی محلی کنم.. و برای همینه که وقتی از دستت عصبانی هستم به درون خودم پناه می برم.. تا تو نفهمی ... ناراحت نشی... یا اگه مقصر هم بودی احساس عذاب وجدان نکنی... می دونی عسلی به نظرم عشق یه بازی نیست.. دوست داشتن من هم بازی نیست... مهم نیست که تهش چی میشه.. این لحظه است که برام اهمیت داره .. و زیباترین و بهترین شکلی که هر لحظه رو می تونم بگذرونم در کنار تو بودنه.. حس کردن گرمی دستات.. شاد کردنت..دیدن چشمای مهربونت و غرق شدن میون بازوهاته... و به همین دلیل بود که تمام ناتمام من برای تو بود... و تمام تمام من برای تو خواهد بود... دیگه مهم نیست که تمامت رو به کی می بخشی ... من فرصت هر لحظه ی دوست داشتن در کنارت رو غنیمت می دونم و حاضر نیستم حتی از یه لحظه اش هم بگذرم.. و حتی حاضر نیستم برای داشتنت .. یک بار حتی یک بار هم بهت راست نگم... یا چیزی رو ازت  پنهان کنم... ببین من همینم که هستم.. ساده مثل کف دست... دلم می خواد تو همین من ساده رو دوست داشته باشی... بدور از همه بازیها.. بدور از همه سیاست ها... بدور از همه مردم.. حرف ها و فکراشون... خودت که می دونی ... می دونم خدا هم میدونه.. و هیچوقت تنهامون نمیذاره...
پ.ن- برای داشتن تو چه راه دوری رفتم دلم می خواد بدونی راهو چه جوری رفتم...شب دوباره پیدا شد دل به لرزه افتاد
روی ماه تو آمد لحظه لحظه دریاد
چشم از تو بینایم بی تو مانده بیدار
یا شبم به سر آور یا برس به فریاد...
در لفافه نمی گویم دوستت دارم... فرقی نمی کند که چه فکر می کنی... من به عاشق بودنم عاشقم... گاه فکر می کنم شاید این شیفتگی از تو و حضورت فراتر رفته و به عشق رسیده است... اما بعد تو با تلنگری به یادم می آوری که هنوز هم دلم برایت در سینه می تپد و هنوز هم می توانی باعث شادی ها و غم هایم باشی... گفتن ندارد اگر گفته های گاه و بیگاه شبانه نبود شاید همین کورسوی انرژی نیز از دست می رفت... متاسفم که مدتی است برای تامین انرژی به جای تولید از درون به تو روی آورده ام... شاید دلیلش این وزنه ی سنگینی باشد که به پای خویش بسته ام... و گمان می کنم که می توانم تمام خستگی بیهوده ام را توجیه کنم.. شاید دلیلش تمام غمی است که به اطرافم فرا خوانده ام.. هر روز صبح بیدار می شوم و منتظرم کسی بیاید و دوباره رنگ شادی به این دنیای بیهوده بپاشد... اما بعد می بینم تنها کسی که می تواند شادم کند خودم هستم... مشکل هر دوی ما بی اویی است.. نمی خواستم اعتراف
دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده
می خوام از تو بنویسم کاغذام همه سپیده
سلام عسلی خوشمل خودم... مرسی که گذاشتی دوباره بنویسم.. از موقعی که گفتی باشه و شرایطشم گفتی دارم از شوق و ذوق نوشتن می سوزم.. اما همونطوری که خودت می دونی تلفن خونه همه اش اشغاله و نمی تونم بیام اینجا و بنویسم که دوست دارم هوارتا... آخ که چقدر حرف بود که دلم می خواست برات بنویسم... چقدر عشق بود که می خواستم ثبتش کنم.. اما نمی شد..آخه قول داده بودم.. اما الان می نویسم.. بابایی عزیزتر از جونم... عزیز دلم... یه عالمه قربون صدقه هست که دلم می خواد بنویسم و نمیشه.. اصلا از ذوقم نمی دونم چی بنویسم... عین بچه ای شدم که بعد از مدت ها اون اسباب بازی رو که خیلی دوستش داشته یه مدتی ازش گرفتن و حالا که دوباره بهش دادن .. نمی دونه از ذوقش چطوری باهاش بازی کنه... آقا شیره ی خوب من... می دونم که مهربونی همیشه توی دلت و توی صدات و توی نگاهت خونه داره..
پ.ن- همیشه صبوری و امیدواری نتیجه ی مثبتی میده... خدایا ازت ممنونم که دوباره می تونم بدون خودسانسوری از اون چیزایی که تو قلبم می گذره بنویسم.
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادت...
چشمامو می بندم و به رویای لبخندی دلخوش می کنم که سرشار از زندگی بود و نوید دوستی می داد... چشمامو می بندم و به اخم هایی فکر می کنم که تهش مهربونی موج می زد... چشمامو می بندم اما نمی خوام لحظه هایی رو به یاد بیارم که گره ای از درگیری ذهن روی پیشانی می افتاد... خدایا همیشه شاد باشه... خدایا اجازه نده که از خوبیش سو استفاده بشه... خدایا می خوام بهترین زندگی  رو داشته باشه... می خوام بهترین زندگی رو  داشته باشیم... می خوام همیشه بخنده... خدایا کمکم کن که دلیل خنده هاش باشم... دلیل آسودگی خیالش... دلیل آرامشش...دلیل دوست داشتنش...
با هم پشت ما کوهه نمی ترسیم .. نمی افتیم ... نمی بازیم
این آواز نمی میره تا وقتی که هم آوازیم...
سلام عزیزدلم... وقتی صدات غبار غم رو به همراه داره... وقتی خستگی تو کوله بارت جاخوش کرده... و وقتی که نمی خوای بگی که چی گره بین ابروهات انداخته و چشای مهربونت رو ابری کرده... اونوقته که احساس با هم بودن دوره.. اما وقتی میگی.. حس می کنم که با همیم.. حس می کنم که می تونم کمکت کنم... حس می کنم که هیچ مشکلی نیست که ما دوتا از پسش بر نیایم... پس بیا و برام بگو که چرا هوای دلت ابریه.. چرا صدای مغرورت شادی رو ته خودش نداره... و هزارتا چرای دیگه... وقتی اینطوری می شی دلم می خواد دنیا رو بهم بریزم تا دوباره لبخند زدنت رو ببینم ... اما اگه بهم نگی که باید چیکار کنم ... اگه بهم نگی که چه اتفاقی افتاده و کدومیک از اینهمه اتفاق اینطوری ناراحتت کرده که نمی تونم کمکت کنم....یادته که من و تو نه با هم تعارف داریم .. نه رودربایستی... و نه اینکه چیزی جز راست بهم دیگه میگیم... پس بگو چی شده... بگو چیکار کنم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

از تو جز تو چیزی نمی خوام
از تو که می گویم دهانم طعم به
ا رمی گیرد... بوی خاک باران خورده را مزه مزه می کنم... و دلم می خواد رگ های آبی ات را دنبال کنم .. لمس تنت چیزی ورای لذت را به من می بخشد که هنوز واژه ای برایش پیدا نکرده ام.. تنها می دانم که هرچه هست لذت نیست... گاهی اوقات فکر می کنم اگر دوست داشتن آن چیزی است که دیگران انجامش می دهند و حسش می کنند... پس آنچه من در درونم دارم چیست... این نشیب و فراز را بسیار دوست می دارم... غرق شدن در عسل چشمانت.... تا حالا  مورچه ای که در ظرف عسل غرق شده را دیده ای... به چشمهایت که نگاه می کنم انگار توانایی حرکت از من سلب می شود... کلمات را فراموش می کنم و تو باز غر می زنی که چرا حرفت را نمی زنی... چرا سکوت کرده ای... دوست دارم سرم را روی سینه ات بگذارم و ضربان قلبت را، صدای گام های عشق را بشنوم... من این غرق شدگی.. این خواستن دوباره و دوباره را زندگی می کنم...نگاه کنجکاو دیروزیت هنوز در چشمهایم رنگ عشق دارد... تو بگو این نیست اما من می گویم هست....


 
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

یکی از دوستان به این گونه نوشتن های من کمی اعتراض داشتن و می گفتند که نوشتن های من نشانه ی تحقیری است که بر خود روا می دارم... شاید این اشتباه از آنجا به وجود آمده که ذات عشق را فراموش کرده ایم... هزاران هزار بار زیسته ام و گفته ام که من به عاشق بودنم افتخار می کنم و آنقدر بر عاشق بودنم عاشقم که بارها و بارها معشوق را پشت سر می گذاشته و شیفته ی عاشقی شده ام... این طلب عشق .. این گلایه های گاه و بی گاه نشان از  گدایی عشق نیست... چرا که اگر لحظه ای به آن سو رفته باشم هرگز عاشق نبوده ام... بزرگترین هدیه ای که عشق به من ارزانی نموده بی نیازی است... پس گدایی مفهومی نمی یابد... من همیشه با افتخار گفته ام که عاشقانه رضا را دوست داشته و می دارم... و این دوست داشتن تنها به دلیل وجودی اوست نه خصوصیات اخلاقی اش یا واکنش های او دربرابر این دوست داشتن من... اگر این دوست داشتن .. این بی نیازی از غیر... و این عاشقانه زیستن را تحقیر می پندارید... بپندارید... من به همین تحقیر هم افتخار می کنم....


 
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

من با تو خوشم تو خوشی با دل من

از دست من و تو غصه هام خسته می شن....

اینکه من و تو از در کنار هم بودن ... شاید بعضی اوقات لذت می بریم... شاید نشون دهنده ی این نباشه که برای هم ساخته شدیم... اما نشون میده که یه گوشه هایی از روحمون به هم پیوند خورده... شاید به نظر بیاد که این وابستگی به روح تو تنها از طرف من باشه.. اما مطمئنم که روح تو آن چنان به روحم گره خورده که حتی غرور و عصبانیت هم نمی تونه این گره رو باز کنه... دوست دارم بابایی ..... به اندازه ی تمام بهانه های بی دلیل آدمی... به اندازه ی تمام دوست داشتن های بی بهانه ی عاشقان.. و به همان اندازه که خدا ظرفیت این حس را در درونم نهاده...می دانم که تو نیز مرا بی بهانه دوست می داری چرا که اگر برایش بهانه ای یافته بودی تا بحال اعتراف کرده بودی...

 

 

 


 
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

ای درد توام درمان در بستر بیماری
وی یاد تو ام مونس در گوشه ی تنهایی
کنار پنجره ایستادی و بی تفاوت به دنیای پشت سرت خودت رو غرق در منظره کردی... دلم می خواد تمام توجهت مال من باشه واسه همین هی میرم و میام و صدا می کنم وسایل رو با صدای بلند روی میز می ذارم .. صندلی رو جابجا می کنم... اما اصلا انگار نه انگار... این بی تفاوتی و غرق شدگیت... بیشتر بی تابم می کنه .. اما دلم می خواد که تو به سراغم بیای... پس با لجبازی بیشتر فقط سر و صدا می کنم ... و مستقیما به طرفت نمیام... صدات هم نمی کنم.. اما خیره خیره نگاهت می کنم و ... آخ... چشمامو از درد روی هم می ذارم باز که می کنم کنارمی... نگران و کمی عصبانی .. نگاه نگرانت رو که می بینم ... پای شکاف خورده و خونی که رو سرامیک ها ریخته و درد و ... همه چیز فراموش میشه...


 
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

 
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

در رگهایش من بودم که میدویدم...

هستی اش در من ریشه داشت...

و همه ی من بود؛کدامین باد بی پروا

دانه  ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد............


 
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

باید از آرامش دل ها گذشت

شادمان چون لحظه دیدار شد

بهترین تسکین دل این جمله است

باید از پیوند تو سرشار شد


 

13 نکته

1-دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بکه به خاطر شخصیتی که من درهنگام با تو بودن پیدا می کنم .
2-هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود .
3-اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد .
4-دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .
5-بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .
6-هزگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحت هستی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود .
7-ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی .
8-هزگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند 0نگذران .
9-شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را به این ترنیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گذار باشی .
10-به چیزی که گذشت غم مخور به آنچه پس از آن می آید لبخند بزن .
11-همیشه افرادی هستند که نو را می آزارند .با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکن .
12-خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه دیگری را بشناسی و انتظار داشته باش او تو را بشناسد .
13-زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .

 

خواب

از مرز خوابم میگذشتم...

سایه ی تاریک یک نیلوفر...

روی همه ی این ویرانه ها افتاده بود...

کدامین باد بی پروا...

دانه ی این نیلوفر را به خواب من آورد؟!

نیلوفر روئید...

ساقه اش از ته خواب شبها هم سر کشید...

سیلاب بیداری رسید...

چشمانم را در ویرانه ی خوابم گشودم...

نیلوفر به همه ی زندگی ام پیچیده بود..


 
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

عشق یعنی یک بلای ماندگار

عشق یعنی هدیه ای از آسمان

عشق یعنی یک صفای سازگار

عشق یعنی با وجود زندگی دور از آداب مردم زیستن

عشق یعنی لحظه ای خندیدن و

سال ها اشک ندامت ریختن

عشق یعنی زنگ تکرار نگاه

عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن

عشق یعنی قطره بودن سوختن

عشق یعنی راهی دریا شدن

هر چه هست این عشق صد ها قلب صاف

با حضورش ‌آبی و بی کینه است

عشق یعنی سبز بودن تا ابد

عشق رنگ نقره آینه است

تو گل گلدان قلب من شدی

عشق شد یک برگ از گلدان تو

در بهار آرزوها می دهد

میوه های عاطفه چشمان تو

چشمهایم باز بارانی شدند

قلبم اما گشت دریای ز عشق

دل گذشت از کوچه های خاطره

روح شد مضمون و معنایی ز عشق


 
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

عشق یعنی ... دیدن خوشحالیش.

عشق یعنی ... با نگاهت اونو به خودت جذب کنی.

عشق یعنی ... غرورشو جریحه دار نکنی.

عشق یعنی ... سلیقه شو مسخره نکنی.

عشق یعنی ... فکر نکنی مجبوره تا ابد با تو بمونه.

عشق یعنی ... وقتی فقط دیدنش کافیه تا تو رو از خود بی خود کنه.

عشق یعنی ... لباسی رو که برات خریده بپوشی.

عشق یعنی ... زیر نور مهتاب براش شعر بخونی.

عشق یعنی ... وقتی خوابه تماشاش کنی.

عشق یعنی ... بدون اون انگار تو بیابون سر گردونی.

عشق یعنی ... دلشو نشکنی.

عشق یعنی ... وقتی اونو می بینی داغ کنی.

عشق یعنی ... واسه ش آواز عاشقانه بخونی.

عشق یعنی ... مرتب ببریش بیرون.

عشق یعنی ... بهش بگی بدون آرایش هم قشنگه.

عشق یعنی ... نقطه ضعفاشو بشناسی.

عشق یعنی ... ستارهء محبوبش باشی

عشق یعنی تا ابد آبی شدن

عشق یعنی لحظه ای بارانی و

لحظه ای شفاف و مهتابی شدن

عشق یعنی لذت یک آرزو


 
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت، عاشقان سکوت شب را ویران می کردند...

عشق یعنی...

عشق یعنی ... دفتر تلفن محرمانه نداشته باشی.

عشق یعنی ... مجبور نباشی تنهایی غذا بخوری.

عشق یعنی ... رازی بین من و تو.

عشق یعنی ... آرزوهاتون رو به همدیگه بگین.

عشق یعنی ... یه کیک خونگی برای تولدش.

عشق یعنی ... به هزار زبون بهش بگی دوستت دارم.

عشق یعنی ... کسی که دلتو می بره.

عشق یعنی ... بعضی وقتا اشک زیاد ریختن.

عشق یعنی ... همین کنار هم بودن.

عشق یعنی ... همون نیرویی که توی فضا می چرخه.

عشق یعنی ... احساس فوق العاده ای که همه جا دور و برت هست.

عشق یعنی ... آدم احساس کنه زمین زیر پاش نیس.

عشق یعنی ... ضربه فنی شدن.

عشق یعنی ... کاری کنی که جز عشق تو هیچی نبینه.

عشق یعنی ... این فکر که چقدر خوبه اون تو رو بخواد.

عشق یعنی ... قشنگ ترین لباستو براش بپوشی.

عشق یعنی ... ترانه ای که تو رو به یاد اون میندازه.

عشق یعنی ... بذاری از خودش تعریف کنه.

عشق یعنی ... منتظر تلفنش باشی.

عشق یعنی ... بدونی واسه تولدش چه هدیه ای دوست داره.


 
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

 

جملات زیبا............

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بو سه می آیم و آن را قبل از چیدن ستاره های قلبت روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم.

خواستم برای از دست دادنت اشک بریزم، دیدم تمام اشک هایم را برای بدست آوردنت ریختم...

کوتاه بود لحظه ماندت ولی طولانی شد یاد تو در خاطر تکیده ام

سلامی به عشق شکست خورده ام
اگر دوست داشتن تو گناه است پس من بزرگترین گناهکارم
و اما عشق تو تمام وجودم را فرا گرفته
همگان نهی می کنند مرا و دوری از عشقت را می خواهند
من ایستاده ام بدون پناه و یاور
تنهایی و بی تو بودن سخت است اما من تسلیم تقدیرم
آرام باش تا دلم آرام گیرد خدایا بشنو پیام عشق مرا...

اگه می تونستم تو دنیا یه چیز دیگه باشم٬
می خواستم اشک تو باشم...
که تو چشمات متولد بشم٬
روی گونه هات زندگی کنم
و
روی لب هات بمیرم...

از آتش پرسیدم محبت چیست؟ گفت از من سوزان تر است.

از گل پرسیدم محبت چیست؟ گفت از من زیبا تر است.

از شمع پرسیدم محبت چیست؟ گفت از من عاشق تر است.

از خود محبت پرسیدم چیستی؟ گفت نگاهی که به تو باشد

عشق دق الباب نمی کند، مودب نیست، حرف شنو نیست، درس خوانده نیست، درویش نیست، سربزیر نیست، مطیع نیست، عشق دیوار را باور نمی کند، کوه را باور نمی کند، گرداب را باور نمی کند، و مرگ را حتی باور ندارد!...


 
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

واقعا امشب دلم گرفته.......

دلم برای کسی تنگ است که درجنوب ترین جنوب با من بود

در شمال ترین شمال با من رفت 

 کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست 

 کسی ...... 

 دگر کافی است

 نمی دونم آیا میتونم دوباره ببینمش.....................................................

واقعا چرا نمیتونم فراموشش کنم؟؟؟!!!!!!

 

میترسم

میترسم در راه گمشده ای گم شوم

میترسم هوای برگشتن به سرم بزند

میترسم غرق در گفته هایم بیهوده به دنبال جواب سوالی بروم که هیچ پاسخی ندارد

میترسم غریب بمیرم

میترسم برای سوالهایم جوابی نباشد

شاید از جایی که دعوت شده ام رانده شوم

شاید هم جایی نباشد که دعوت شدن را در آن معنا کنند

شما خواهید خندید به من که دیوانه شده ام

هیچ اشکالی ندارد...

همیشه همینطور بوده

اما اگر شما هم مثل من دیوانه شوید من به شما نمی خندم

میدانید چرا؟

کمی بیشتر از تمام ساعتهایی که وقت دارید به این قضیه فکر کنید

اما باز هم فکر نمی کنم حتی بتوانید به رسیدن به من فکر کنید

و باز هم مثل همیشه همان چیزی را که خواستسد درک کردید

هیچ اشکالی ندارد


 
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

حتی نمی توانم درونم را در آنها آغاز کنم چه رسد به اینکه به سرانجام برسانم.

خوب است که این صفحه را می شود تا هر کجا که خواست ادامه داد،

صبر کنید.

یکی دیگر از آن جمله ها دارد می آید:

این بار جمله نیست، چیزی است فراتر از آن، فراتر از رویاهای من،

مرا در آغوش بگیر،

ببین که قلبم چگونه در کنارت آرامش می یابد،

چشمانم دیگر نمی گریند،

دستانم دیگر نمی لرزد،

ناتوانی از من دور شده است،

معجزه کرده ای،

می دانی؟

روزی از میان دشت های عالم می گذرم،

با پاهای برهنه،

و بر روی لطافت دوست داشتنت،

برای همیشه اقامت می گزینم،

برای خانه ام جایی را در نظر بگیر،

که هیچ گاه فراموشم نکنی،

حتی اگر نتوانم در آن کلبه زیبای عاشقی حضور یابم،

از همین جا،

همین قدر دور،

سلام. دوستت دارم. می دانم که دوستم داری.


 
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

می دانید چه بود؟

(دوستت دارم)

صبر کنید. یکی دیگر هم دارد می آید.

(تو ستاره شبهای منی)

باور کنید من این جملات را در مقابل چشمانم می بینم.

نه من دیوانه نشده ام. هیچ اتفاقی نیفتاده است.

فقط درونم چیزی است.

یک جایی در همین سایت نوشته ام:

کسی درون من است. روزی که آن شعر را نوشتم احساس کردم خلایی عظیم که در زندگی من وجود داشته است،

ناگاه عمیق شد و بعد از یک حس عجیب لبریز گشت.

کسی آنجا بود اما او هم نمی دانست. نمی دانست که من عاشق شده ام.

سرودم: کسی درون من است که از دریچه چشمم به کوچه می نگرد.

اما کسی سروده ام را نشنود. هیچ کس مرا به خاطر چنین احساس نستود.

هیچ کس مرا منع نکرد. اما یکی دلم را ربود.

وای که هنوز کلمات به جریان خود در این حضور سیال ادامه می دهند.

موسیقی هم نمی تواند دردی از من دوا کند.

شعر نمی تواند درونم را آرامش ببخشد.

باید چیزی بگویم از جنسی فراتر از تمام ادبیات،

شما چنین جنسی را می شناسید.

شما چنین رنگ و بویی را سراغ دارید.

وای که بیان همه آنچه درون دلم موج می زند در قالبی مانند کلمات چقدر تهی به نظر می رسد.


 
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

دیده به راهشان،

پای به جای پایشان،

می گذرم و می روم قدم به قدم به دنبالشان،

دلم را به دست چه کسانی سپرده ام؟ نمی دانم،

چرا چنین کرده ام، نمی دانم، چرا؟

راستی چرا؟

چرا گاهی دلمان می خواهد همه چیز خودش پیش برود،

چرا گاهی دوست داریم زمان ما را به سمت آنجا که مقصود اوست رهنمون باشد و گاهی

مانند سنگ یا شاید چیزی شبیه سنگ، در مقابل حوادث می ایستیم،

فریاد می زنیم که نمی خواهیم،

عاشقی کدامیک از این دو است؟

از علامت سوال بدم می آید. دوست دارم جملاتم را با نقطه تمام کنم. نمی خواهم کسی فکر کند من نادانم.

این روزها سوال دیگر بهانه ای برای دانستن نیست.

وای که چقدر خسته ام. چقدر دوست دارم همینطور به نوشتن ادامه دهم. همینطور عاشقانه.

باور نمی کنید. باور نمی کنید همه اینها از سر عاشقی است.

وای به شما. اولین سوالی که در ذهنتان می آید اینکه که عاشق چه کسی؟ (لعنت به این علامت سوال)

چه اهمیتی دارد. یا بهتر است بگویم چقدر اهمیت دارد. (به لج هم که شده بعضی جملاتم را با نقطه تمامی می کنم)

می گفتم. چقدر اهمیت دارد که عاشق چه کسی. اصلا مگر عاشقی تعریفی دارد در حد اندازه های من.

نمی دانم. نمی دانم و نمی توانم بپرسم. تنها احساس عاشقی می کنم.

احساس می کنم، نکته ای در درونم، همان که اول گفتم، جملاتی مبهم در وجودم به حرکت درآمده است.

یکی اشان همین الان از مقابل گذشت و چهره اش را دیدم.


 
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧  

تو که نگاهت را به نگاهم حرام کردی.............دلت را به دلم همراه کن

 

 

 

 

 

افسوس که هوس ریشه عشق را سوزانده

اگر هوس نبود عشق هرگز نمی سوخت

کاش ما انسانها برای معشوق هوس نبودیم

کاش می شد بدون هوس هم عاشق شد

به خدا از هوس و گناهان خسته شده ایم

هر که می گوید عاشق است

دوروغ می گوید هوس است!!!!!!!

چه می شد عشق می شد

با هم بودن و پاک ماندن

چه می شد هوس می مرد و نابود می شد

به خدا از دیدن چشمهای پر هوس خسته شدم

کاش می شد بدون هوس هم عاشق کسی شد

کاش می شد معصومانه زندگی کرد

کاش می شد در کودکی می ماندیم!!!!!

هرگز نمی دانم پاکبازترین عاشق کجاست

هر کجا که هست الهی هرگز غم نبیند!!!!!

 

عشق....................................

چیزی درونم به جوشش در آمده است،

کلماتی است که در ذهنم جابه جا می شود،

حرفها، واژه ها، جمله ها،

من هم ناتوان از مهارشان، دل به دستشان سپرده ام،