ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧  

تنهایی را دوست دارم، زیرا بی‌وفا نیست، تنهایی را دوست دارم، زیرا عشق دروغین در آن نیست، تنهایی را دوست دارم، چون بارها تجربه کردم، تنهایی را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست، تنهایی را دوست دارم... در کلبه‌ی تنهایی‌هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد، شاید در سکوتی یا شاید در شبی سرد و بارانی


 
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧  

وقتی  که به درد می آید  وکسی نیست   که جز هر فهایم گوش کند  وقتی تمام غم های عالم  در دلم نشسته  است  وقتی  احساس می کنم   دردمند  ترین  انسان عالم  وقتی   تمام  عزیزانم بامن غرییبه   می شوند وکسی حرمتا اشکهای  نیمه شبم را خوط نمی کند   وقتی تمام عالم را قفس  می بینیم  و بی اختیار از کنار کسانی که دوستشان داریم  بی تفاوت  میگذریم


درد تنهایی
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧  

 

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای  پرسید، شما چکار می‌کنید؟!
فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد،
گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟!
یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بیکار نشسته است
مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟! 

 

 فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر*

 


 
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧  

 


کمی اونطرف‌تر پیرمرد نشسته بود روی صندلی‌ای که شاید تو یک روز بشینی. پسرک و دخترک حرف می‌زدن و پیرمرد نگاهشون می‌کرد گاهی هم به تکه عکسی که توی دستش بود چشم می‌دوخت و بغض می‌کرد. یک دفعه دختر بلند شد و رفت ولی پسرک همین طور سر جاش نشسته بود از رفتارشون مشخص بود که دیگه نمی‌خوان همدیگر رو ببینن.

پیرمرد در حالی که اشک می‌ریخت بلند شد به سمت پسر رفت دست روی شونه‌اش گذاشت عکس را نشانش داد. پسرک به چهره پیرمرد نگاهی تاسف بار کرد سپس به سمت دختر دوید. یادش به خیر سالها پیش ...

پیرمرد بازهم نشست روی همون صندلی‌ای که پسرک نشسته بود و تو هم شاید روزی بشینیگریه


 
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧  

در دستانم دو جعبه دارم که خدا آنها را به من هدیه داده است. او به من گفت: غمهایت را در جعبه سیاه و شادی هایت را در جعبه طلایی جمع کن. من نیز چنین کردم و غمهایم را در جعبه سیاه ریختم و شادی هایم را در جعبه طلایی! با وجود اینکه جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد اما از وزن جعبه سیاه کاسته می شد! در جعبه سیاه را باز کردم و با تعجب دیدم که ته آن سوراخ است!!! جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهای من کجا هستند؟! خداوند لبخندی زد و گفت: غمهای تو اینجا هستند، نزد من!
 
 از او پرسیدم: خدایا،‌ چرا این جعبه طلایی و این جعبه ی سیاه سوراخ را به من دادی؟ و خدا فرمود: بنده ی عزیزم، جعبه ی طلایی مال آنست که قدر شادیهایت را بدانی و جعبه سیاه، تا غمهایت را رها کنی!
 


 
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧  


 
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧  














در دنیا جای کافی برای همه هست

پس بجای اینکه جای کسی را بگیری

سعی کن جای خودت را پیدا کنی