ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧  

h


 
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧  

 
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧  

من

پسرکی عاشقی را می شناسم

که در آغوشم آرام می گیرد

در تهران زندگی میکند

در دستانم گل می گذارد

و بر تمامیت من بوسه می زند...

چشم هایش که بی تردید و شفاف

نگاهم کرده است ساعت ها

بر جای جای روحم

آواز سر داده اند

ومن

سرشارم از او

خالی شده ام ز خود

ز پوچی

ز تنهایی

سروده است مرا

چه نرم

و چه نازک

و من

دخترکی میشوم

در دستان نوازشگر او

می سراید مرا

می نوازد مرا

می نشاند مرا

در عمیق ترین زوایای ذهنم

آنجا که دیگر

من هستم و او...

 


 
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧  

شم دانی دم مرگ به پروانه چه گفت

                                                                گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی

                                                            سوخت پروانه ولی چوابش را داد

                                                           گفت دیری نکشد که تو نیز خاموش شوی


 
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧  

روی هر سینه سری گریه کند وقت وداع  سر من وقت وداع گوشه دیوار گریستن است 

می خوام  روی سنگ  قبرم  این باشه

                           طولویی که خیلی غم انگیز بود

                                       قشنگ خاطره عمرم 

                                غروبی که خیلی دل انگیز بود

                   رو سنگ قبرم بنویس روزی اومد با اومید آخر ولی حالا بدرقه راهش داقی که موندش روی سینه ..........


 
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧  

امشب ا ین  خانه  عجب حال هوایی دارد  گپ زدن با در دیوار چه صفایی دارد  همه رفتند از این خانه باز همه این یار قدیمی چه وفایی دارد


 
ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧  

یکی از قصه های تل عشقم رو برای کودک احساسم  گفتم   شنیدم تا سحر گاه ناله می کرد زسوز ناله اش من هم نحفتم  گریه


 
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧  

آدمی تا می خواهد جوانی کند عاشق  می شود  تا می خواهد عاشقی کند شکست می خورد تا می خواد با غم شکست  عادت کند می میرد


 
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧  


 
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧  

 

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی میکنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:

فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود.
بعد پسر بچه اضافه کرد :متشکرم پدر، تو به من نشان داد

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می‌آید، من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست". گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی کسی‌ام.

 تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام بر خاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره متروک، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا می‌نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره‌ها کلبه‌ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.

اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه‌اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی‌ای که به ساحل نزدیک می‌شد از خواب پرید.
کشتی‌ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

خواب دیدم بر روی شنها راه میروم و بر روی پرده شب تمام روزهای زندگیم را مانند فیلمی می دیدم. همان طور که به گذشته ام نگاه میکردم روز به روز پرده ظاهر شد، یکی مال من یکی از آن خداوند. راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم. در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت. اتفاقا، آن محلها مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود.

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی‌هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می‌توانستم برایت انجام بدهم.
نتیجه اخلاقی: هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می‌توانید آن را انجام بدهید

 روزهایی با بزرگترین رنجها، ترسها، دردها، و ........ آنگاه از خدا پرسیدم: خداوندا تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود و من پذیرفتم زندگی کنم. خواهش میکنم بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتی.
خداوند پاسخ داد: فرزندم، ترا دوست دارم و به تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت نه حتی برای لحظه ای و من چنین نکردم.
هنگامی که در آن روزها، یک رد پا بر روی شن دیدی، من بودم که تو را به دوش کشیده بودم.

پیرمردی تنها در مینه‌سوتا زندگی می‌کرد. او می‌خواست مزرعه سیب زمینی‌اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند در زندان بود .پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده‌ام. من می‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی" .دوستدار تو پدر". پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده‌ام. 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه‌ای پیدا کنند.


 
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧  

 

ed, because it contains errors. یک نفر دلش شکسته بود، توی ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود، منتتظر. ولی دعای او دیر کرده بود.
او خبر نداشت که دعای کوچکش توی چهار راه آسمان پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود. او نشست و باز هم نشست. روزها یکی یکی از کنار او گذشت روی هیچ چیز و هیچ جا از دعای او اثر نبود. هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای او با خبر نبود. با خودش فکر کرد پس دعای من کجاست؟ او چرا نمی‌رسد؟
شاید این دعا راه را اشتباه رفته است! پس بلند شد، رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد. رفت تا که پیش از آمدن برای او دست دوستی تکان دهد. رفت پس چراغ چهار‌راه آسمان سبز شد. رفت و با صدای رفتنش کوچه‌های خاکی زمین جاده‌های کهکشان سبز شد. او از این طرف، دعا از آن طرف، در میان راه باهم آن دو رو به رو شدنداز صمیم قلب گرم گفت و گو شدند. وای که چقدر حرف داشتند. برف‌ها کم کم آب می‌شود. شب ذره ذره آفتاب می‌شود.
و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب می‌شود.. روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای  پرسید، شما چکار می‌کنید؟!
فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد،
گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟!
یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بیکار نشسته است
مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟! 

 فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر*


 
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧  

man.JPG” cannot be displayخواب دیدم بر روی شنها راه میروم و بر روی پرده شب تمام روزهای زندگیم را مانند فیلمی می دیدم. همان طور که به گذشته ام نگاه میکردم روز به روز پرده ظاهر شد، یکی مال من یکی از آن خداوند. راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم. در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت. اتفاقا، آن محلها مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود.

 روزهایی با بزرگترین رنجها، ترسها، دردها، و ........ آنگاه از خدا پرسیدم: خداوندا تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود و من پذیرفتم زندگی کنم. خواهش میکنم بگو چرا در آن لحظات درد

آور مرا تنها گذاشتی.
خداوند پاسخ داد: فرزندم، ترا دوست دارم و به تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت نه حتی برای لحظه ای و من چنین نکردم.
هنگامی که در آن روزها، یک رد پا بر روی شن دیدی، من بودم که تو را به دوش کشیده بودم.


 
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧  

 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید: می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از بین تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداری خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه؟ کودک گفت:
اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم واینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد
و گفت: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. کودک ادامه داد: من چطور می‌توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها نمی‌دانم. خداوند گفت:

 فرشته تو زیباترین و شیرین‌ترین واژهایی را ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت: وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم؟ اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت: فراشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد وبه تو یادخواهد داد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده‌ام که در زمین انسان‌های بدی هم زندگی می‌کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فراشته ات از تو محافظت خواهد کرد
حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد گفت: فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه باز گشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سئوال دیگر از خدا پرسید: خدایا اگر من باید همین حالا بروم، نام فرشته ام را به من بگو!؟ خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد به راحتی می توانی اورا ناجی صدا کنی ...


می سوخت
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧  

هجرتی از جنس نا کجا انگار تو را با خود برد

            گریه کردم ولی اشکم را کسی ندید

با خود گفتم که ای کاش

                                            احساس رو آشکار تر آفریده بود تا وسعت دریا  برای من

                                

                                                                    می سوخت

                                                                                                              


شمع با پروانه چه گفت
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧  

شمع دانی دم مرگ با پروانه چه گفت 

                               گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی 

سوخت پروانه ولی خوب   جوابش را داد 

                             گفت دیری  نکشد که تو نیز خاموش شوی  

{#emotions_dlg.e38}


 
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧  

که من عاشقم گر بسوزم رواست 

تو گریه  وسوزو یاری چراست قلب

گفت  ای هوادار میفگین یار شیرین  من  چه  شیرینی  از من بر می رود

چو فرهاد  آتش به سر می رود 

هی گفت و هر لحضه سیاه درد  فرو رویش با خانه رود 

که ای مدعی عشق کار تو نیست

شبی یاد دارم که  چشممنحفت   شنیدم که پروانه با شمع  چه گفت ؟خجالت


 
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧  

سلام بر تو


 
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧  

یه روز یه باغبونی یه مرد آسمونی نهالی کاشت میون باغچه ی مهربونی

می گفت سفر که رفتم یه روز و روزگاری این بوته ی یاس من می مونه یادگاری

هرروزغروب عطر یاس توکوچه هامی پیچه میون کوچه باغا بوی خدا می پیچه

اونایی که نداشتن از خوبی ها نشونه دیدن که خوبی یاس باعث زشتی شونه

عابرای بی احساس پا گذاشتن روی یاس ساقه ها شو شکستن آدمای نا سپاس

یاس جوون برگ اون تکیه زدش به دیوار خواست بزنه جوونه اما سر اومد بهار

یه باغبون دیگه شبونه یاس و برداشت پنهون ز نامحرما تو باغ دیگه

ای کاشت

 

 

هزارسال کوچه ها پرمی شه ازعطریاس اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس

هزارسال کوچه ها پرمی شه ازعطریاس اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس


بی وفا 2
بی وفا عشق من،بخدا اشک من...می مونه رو گونم،تا رفتی از پیش من
رفتی و بعد از تو چه زجری کشیدم...هنوز تار موتو به دنیا نمیدم
تو بودی که فکر نکردی...منم خدایی دارم
باشه میرم از پیشت،خداحافظ عشق من...ببخش روی نامه هام چکیده اشک من
دلت مردنی نبود.........خداحافظ عشق من
حالا که با من نموندی،بگو از من چه دیدی...چه ساده نِشستی،چه ساده پریدی
بقضم را وقت جدایی،نگه داشتم به سختی...حتی واسه دلخوشیمم دست تکون ندادی رفتی
پس بذار روی ماهتو،این دَم آخر نگاه کنم...سخت با خاطراتمون،با دل خون وداع کنم
یه آرزو تو دِلمه،میخوام که اینو بدونی...مثل دل عاشق من،قلب کسی را نشکنی
وقت رفتنت نبود،خداحافظ عشق من...دلت میشکنه یروز،میدونی قدر اشک من
سخته گفتنش،ولی...خداحافظ عشق من.

 وفا
رفتن تو مرگمه،دست تو تو دستمه_نگو که باید جداشیم،نبود تو نبودمه
بدون تو کم میارم،تا پای جون دوستت دارم_اگه تو از من جداشی،امید موندن ندارم
زندگیم تا الان همش بوده عذاب و بس_یاد گرفتم که برم جلو عصا به دست
حس میکردم که به انتها رسیده طاقت_خودمو رها کردم و زدم به سیم آخر
فکر میکردم تموم شده دوره پاکی*
وقتی دیدمت فهمیدم تو این کره خاکی_میشه هنوزم دوست داشت و عشق نمرده
اینو فهمیدم که زندگیم چشم نخورده*
من عشق را با تو میخواستم چون تو دل بقیه مرد_این دل سادم شکست و بخیه خُرد
میخوام که نور این دلم بتایه رو تو_عوض نمیکنم با غریبه یه تار موتو
آدما دلم را شکستند واینو یادم دادند_که دیگه خودمو قایم بکنم از عالم و آدم
میخوام بیای جون پناهه دل خستم باشی پس_میدونم زندگیم بی تو از هم پاشیدست
منو تو با همه فرق داریم اینو خودتم میدونی_اگه بری میمیرم تو بگو که با من میمونی
دارم از چشمات میخونم که حالا منتظر یه مرده_مردی که همه احساساتش منحصر به فرده
همه دردای من توی بقض صدامه آره_داستان زندگیم همچنان ادامه داره
ولی بسه تک و تنهای ادامه دادن_میخوام منم بگم تو آسمون یه ستاره دارم
میدونی کلی منتظر موندم تا شبی که بهم بگی_از اینجا به بعد تویی واسم شریک زندگی
رفتن تو مرگمه،دست تو تو دستمه_نگو که باید جداشیم،نبود تو نبودمه
بدون تو کم میارم،تا پای جون دوستت دارم_اگه تو از من جداشی،امید موندن ندارم
.......................................................................................................
حالا که داغی میگی داری میری،ما را حلال کن - بدیهامو ببخش،میدونم خوبیها را الان تو
حق داری نبینی و بگی بد بودم همش - اگه تا الانم با من بودی ممنونم ازت
ازت ممنونم اگه با هر ساز من رقصیدی -
تو راستی راستی عروسک ناز من تقصیری نداشتی که نخواستی من داشته باشم تو رو
حالا که دل تو موندنتو نخواسته با من برو.
تقدیم به دوستانی عزیزم  که بهش خیانت شد سلام.تقریبا ?? الی ?? درصد این شعر از خدمه.بقیشم که حتما شنیدید.خصوصا بیت اول
سلام به اون که تو دلم درخشید...من دیگه دوستت ندارم ببخشید
عشق چیه بابا،این حرفا را ولش...عشق را دیدی برسون سلام بچه مثبت را بهش
دیگه خسته شدم از هرچی عشق سرده...دلیلش به سال86 برمیگرده
من یادم میاد سال 86 را ...کاش این لعنتی هیچوقت باهام آشنا نمیشد
بین این همه اومد و گذاشت دست رو من...زود از دست میره هرکی زود به دست اومد
یکی را بگو که تو عشق نگه از غم و ناله...گذشت اون زمان که میکردم رگ دستم را پاره
عاقبت عشق را میگم بدونی که ضرره...چیزی نداره جز زدنه به روحیه صدمه
با کارات میکردی تو منو هی عصبی...اصلا راحتم هستم که تو بهم زنگ نزدی
میخوام حرفام را بگم چون حس و حال دارم...الانم ازت فقط یه سوال دارم
که تو چی میفهمی از عشق...میدونم جواب نداری،پس فراموش کن هرچی هستش
میدونم باید لعنت بفرستم به بخت بد...آرزوی با من بودنم تو ببر به قبر
میخوای دستور بدی و من بگم بروی چشم...شما گربه صفتها هستین که ندیدید رنگ عشق
تو مگه نگفته بودی که به عشق من اسیری...زنده موندم به امیدی که یروز ببینم میمیری
وقت خداحافظیه،خدا هم تورو نمیخواد...خیلی ببخشید عزیزم،پس میسپارمت به خاک


عشق چیه؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟
بابا باور کنید من اینو واسه خودم نوشتم.من از اینطور شعرا خوشم میاد
اگر یک دست عاشق یکشب پناه من بود....امروز غم تنهایی شکنجه گاه من نبود.
من تازه فهمیدم باید، تو جادهای زندگی...قصر بلور و رویا را،با عاشقی حقیقی ساخت
درست مثل یه برگ خشک،تازه شدم توی بهار...از ته دل دارم میگم خوب شد گذاشتمت کنار
با چشم باز میخوام برم پی یه سرنوشت ناب...هرچی که بود تموم شده،تو هم یه لطفی کن نیا
چرا عاشقا همیشه شعر تنهایی میخونند...اینه رسم این زمونه،عاشقا تنها می مونند
میدونم که غصه هامو دیگه هیچکس نمبینه...دستهای سردم را انگار دیگه هیچکس نمیگیره
دیگه هیچی مهم نیست،دیگه بهانه ای نیست،من که رفتم

 

همه از خاک هستیم
*همیشه واسه کسی خاک گلدون باش که وقتی به آسمون رسید بدونه ریشه اش در کجاست*

خدا،تو منو دوستم داره مگه نه ؟؟؟
آری اگر تنها ترین تنهایان شوم،باز هم خدا با من است.
او جانشین همه نداشتن های من است.
.........................................
چه روز دلخراشی،وقتی خواستی جدا شی*قلبم را دادم دستت که عمری داشته باشی
ولی زدی شکستی بدون هیچ بهونه*عزیزم دلت از سنگه،تو خاطرم میمونه
آخه چرا منو تنها گذاشتی؟*منو با گریه و غم جا گذاشتی
همش فکر میکنم شاید از اول
منو حتی یه لحظه دوست نداشتی

رهگذر جادهای فراموشی
سلام.
نمیدونستم کی و کجا ولی میدونستم یه روزی منم به این جاده پا میزارم.حالا اون روز رسیده.چه جاده هایی بود.اون روزا عشقمون قلب کسی نبود.عشقمون بازی با یه توپ فوتبال یا رفتن به یه اردو از طرف مدرسه بود.حتی فکرش هم قشنگه.تو اون جاده ها چیزی بنام قهر نداشتیم همه یار هم بودیم. روزایی که با غم غریبه و با شادیها هم بازی بودیم.یاد همه اون بچه ها بخیر.اون دبیرهای سر کلاس یا حتی کتک خوردنهای سر کلاس.یادمه اون روزا من مشقهام را یک خط در میون مینوشتم.ولی حالا دیگه کسی به فکر کسی نیست.این جادها، دیگه اون جادها سابق نیستند.این جادها همیشه به فکر تنهایی و جدایی هستند. میشه اسمشو گذاشت یه جنگل آسفالت.ولی من همون جاده خاکی ها را هنوز میخوام نه جاده سیاه آسفالت.ما پاکیم فقط یه بار وسوسه شدیم که باید تمام این جادها را بریم.
فردا به یاد من عشقی نمیمونه...قلبی از چشمام دیگه یادی نمیکنه
{راستی به قول هم خدمتیام: سختی زندگی فقط ???سال اولشه}

تولد یا مرگ ؟ ؟ ؟

یکی،دو روزی که چشمات به آفتاب باز شدند * حالا دیگه شروع داستان تو ا.ٍ
گریه میکنی،میدونم شیر بهونست * اشک تو واسه ورود به این زمونست.
تو 9 ماه را تو تاریکی سر میکردی * بدونی کجایی همین الان برمیگردی.
تو فردا دنیای دردها را دریاب * تنهای تنها هستی تو.
اگه پسری بابا میگه،این عصای دسته * اگه دختری میمونی تو فضای بسته.
حرف بچه مثبت به حقایق وصله * تولد تو فقط واسه بقای نسلٍ.
یه چیزی داری می بینی ومیگی عالیه * اینجا عصر آدمای دیجیتالیه.
هرکی میاد واسه کمکت دست بگیره * فردا میخواد چند برابرش را پس بگیره.
زنهای شهرمن از نظر روحی مریض * مردهاشون شهوت دارند،کوهی حریص.
کی میگه محرم یه دختر هست 100تا پسر * که یه دختر17ساله میره پی سقط بچه.
گریه ها واست،همه واسه ریا * دوستی که قبل گریه داشت پیار پوست میکند.
ما میخوایم گلوی همو با حرس بدریم * انگار از همدیگه طلب داریم ارث پدری.
تو نمیتونی چیزی بگی که بابا بدونه * گریه کن تا مامان واست لالایی بخونه.
ولی بدون خیلی زود پیر میشی * توجه کن که خیلی زود دیر میشه...
عاقبت تولد تو اجلٍ میدونی * چرا واسه بزرگ شدن عجله میکنی.
معصوم و زیبایی با دل پاک داری امید * مثل ماهی قشنگی تو آکواریومی.
چه تو روز روشن یا آسمان تاریک * به دنیا اومدی،حالا شناسنامه داری.
توی دنیای پر درد و خشونتی * ولی حالا که اومدی،پس خوش اوم
گمشده
هنوزم در پی اونم که عمری مرحمم باشه * شریک خنده و شادی،رفیق ماتمم باشه
هنوزم در پی اونم که عشقش سادگی باشه * نگاههای پر از مهرش پناه خستگیم باشه
میگن جوینده،یابندست،ولی پاهای من خستست *
هنوزم در پی اونم که اشکهام را روی گونه ام * با اون دستهای پر مهرش کنه پاک و بگه جونم
بگه جونم،نکن گریه منم اینجام،بذار دستات را تو دستام
تو احساس منو میخوای،منم ای وای تو را میخوام 

مرگ از زندگی پرسید چرا من تلخم تو شیرین ؟زندگی گفت چون من دروغم تو حقیقت

 

روبه روم شب و سیاهی،بی کسی پشت سرم * نمیتونم که بمونم،از تو هم نمیگذرم (ولی تو گذشتی)
دارم از نفس می افتم تو هجوم سایه ها * کاشکی بشکنه دوباره بقض این گلایه ها.
اون که میشکنه تو چشمای تو تصویر منه * گم شدن تو این شب برهنه،تقدیر منه.

 

 

نمی دونم از کجا شروع کنم  قصه تلخ سادگیم رو نمی دونم چرا اول قصه هه دوسم دارن وصت  قصه که می شه  سر به سر من می زارن  تا بیاد صقه تموم بشه همه تنهام می گزارن  می تونم  مثل همه  دورنگ باشم دل نبازم  می تونم  مثل همه یک عشق بادی بسازم  تا بیان جمعش کنند حباب دل سراب بشه  می تونم بازی کنم با عشق احساس کسی  درست کنم ترس دل واژسی  می تونم دروغ بگم تا خودم رو شیرین کنم می تونم ژشت دل ها قایم  بشم کمین کنم ولی با این همه منم مثل اونا یک دورغ گو میشم  همیشه ورد زبونا میشم یک نفر ژیدا بشه  به من بگه چکار کنم با چه تیری اونی که دوست دارم شکار کنم باید از چی بفهمم که چه کسی دوسم داره  دودونیا اصلا عشق واقعی وجود داره........